خاطرات

اینکه خیلی از بچه های امروز میگویند ما نسل سوخته ایم، که نیستند و نسل پدر سوخته اند، حرف گزافی است  چرا که اگر آن ها سوخته اند،  پس ما زغال زغال شده ایم! چرا که هنوز عرق درس خواندن برای کنکور در تن مان خشک نشده بود و هنوز حلاوت قبولی در دانشکده پزشکی را در دهان مزه مزه نکرده بودیم، و هنوز شیرینی نشستن در فضایی که دختر و پسر در یک هوا تنفس می کنند و بوی عطر حضورشان در یک کلاس را تجربه نکرده بودیم  که زمزمه انقلاب آغاز شد. هنوز آمد و شد های دانشجویی ، حرف زدن آزادانه با یک دختر همکلاسی ، بدون هیچ حس گناه آلود و تنها و تنها به نیت مصاحبت با آنان ، رفتن به تریای دانشکده و حرف زدن با پسر و دختر دانشجو بر سر یک میز،  بر تنمان پرو نشده بود که بلوا و غوغای انقلاب آغاز شد.

هنوز شرکت در فعالیت های ورزشی مختلف، برحسب قابلیت هایت، و تشویق و هورا و جیغ و فریاد دختر و پسر همکلاسی که تو را برای پیروز شدن تشویق می کردند را به جان نیوشیده بودیم ، هنوز به کوه کمر رفتن های تیمی با تیم های مختلف دانشجویی را داشتیم مزه مزه می کردیم، و هنوز رد و بدل کردن و کپی کردن وگرفتن جزوه ها از آنان که سر کلاس خوب گوش کرده و یا نوشته بودند و افتخاری بود برایشان که دیگران از او جزوه می خواهند را،  داشتیم تجربه می کردیم که ندا آمد بس است.

حدود ۲۸ مرداد ۵۵ ثبت نام دانشگاه بود، شور و غوغای عجیبی در حوالی خیابان های دانشگاه، خیابان اسرار، خیابان احمد اباد، ابتدای خیابان بهار و میدان تقی آباد شهر مشهد بود. ابتدا نیاز به ثبت نام در دانشگاه بود که بسیاری با والدین و بسیاری به تنهایی آمده بودند، صف دانشجویان برای ثبت نام و سپس معاینات پزشکی همه جای خیابان های فوق به چشم می خورد، عکس ریه، معاینه پزشکی، دندانپزشکی و و و .همه جا صف بود و دانشجویان رشته های مختلف در این صف ها بودند. کسی نمیدانست چه کسی در چه رشته ای است. هزاران دانشجو از رشته های مختلف دانشگاه، شهر را شلوغ کرده بودند. بازار خانه های دانشجویی و اتاق های دانشجویی بسیار گرم بود که خانواده ها برای فرزندان شان به دنبال خانه و یا خوابگاه بودند. در آن زمان به پسر ها خوابگاه نمیدادند و لذا پسر ها ناچار از پیدا کردن و کرایه محلی برای اسکان بودند. هنوز در صف ها  کسی از همکلاسی های دبیرستان را پیدا نکرده بودم. بنابراین پدرم در صف با والده یکی از پسرها آشنا و پیشنهاد کرد که با هم اتاق بگیریم و نمیدانم چرا در نزدیکی حرم و در خیابان طبرسی، که بسیار دور از دانشکده بود برای ما دونفر اتاقی گرفتند و به تهران برگشتند و ما که هیجده ساله خام و دنیا ندیده ای بودیم، برای اولین بار استقلال دادند و رفتند. و ما ماندیم و یک هم اتاقی و دنیای جدیدی که بسیار از ورود به آن مشعوف بودیم چرا که هنوز مشکلات دوری از خانواده را لمس نکرده بودیم اما عشق به  استقلال و عشق به دوره دانشجویی چنان ما را به وجد آورده بود که هیچ سختی را و مشکلی را غیر قابل حل نمی دیدیم و در واقع از خدا می خواستیم که پدر زود تر ما را در این دنیای جدید تنها بگذارد و برود.

در همان روزهای اول همکلاسی های دبیرستان البرز را، که آن ها  هم در حوالی حرم منزل یافته بودند را، در راه رفتن به حرم امام رضا پیدا کردم و از خوشحالی سر از پا نمی شناختیم که با دوستان هستیم و در آن غربت روزهای اول غنیمتی بود حضورشان.

روز اول شهریور۵۵ ، اولین روز شروع کلاس های بود که مقرر شده بود تا اول مهر که کلاس های رسمی هر رشته شروع       می شد، به مدت یکماه کلاس زبان تخصصی را بگذرانیم که هر رشته ای کلاس خویش را داشت. صبح روز اول شهریور، با بچه ها که سه الی چهار نفر بودیم تصمیم گرفتیم روز اول دانشجویی را با زدن کله پاچه ای در رگ شروع کنیم و لذا به اولین کله پاچه ای در همان خیابان دریادل رفتیم که روز های قبل کشف اش کرده بودیم. لازم به ذکر است که با توجه به سفر هایی که هر چند سال یکبار به مشهد مقدس داشتیم همیشه گران بها ترین و ارزشمند ترین جا و مکان و هتل را در اطراف حرم جستجو می کردیم که به حرم مطهر نزدیک تر باشد و روی همین اصل هم خانواده ها، هیچ برداشتی از پایین یا بالای شهر مشهد نداشتند و فکر میکردند طبرسی و دریادل و اطراف حرم بهترین مکان های مشهد و در واقع شمال شهر هستند، برای همین فکر کردیم که پا به یک کله  پاچه  ای در شمال شهر می گذاریم. غافل از آن که در جایی هستیم که پایین شهر است و آن کله پاچه ای از کیفیت کافی برخوردار نیست. بعد از خوردن کله پاچه اساسی و بردن حظ وافر از خوردن آن، که نمی توانم به خاطر عواقب اش جای شما را خالی کنم، به دانشکده ادبیات واقع در خیابان شاهرخ آن موقع و مطهری امروز رفتیم. از بچه ها خبری نشدم که چه حالی داشتند و هرکس رفت سراغ آشنا ها و همکلاسی هایی که پیدا   می کرد و کسی هم از من سراغی نگرفت، اما من در تمام مدت صبح تا طهر روز اول دنبال جایی بودم برای بالا آوردن هرچه خورده بودم. مسموم شده بودم وحشتناک و هرچه بالا می آوردم باز هم حالت  تهوع و زوری که به شکم و تمام دستگاه گوارش ام می آمد، به اتمام نمی رسید. چه شروع بدی بود برای روز اول دانشگاه نه؟!!

خوب ما  که عادت نداشتیم این چیز ها را به فال بد بگیریم ، یعنی اصلا معنی این کلام را هم نمی فهمیدم، و لذا به هر بدبختی بود آن روز را به اتمام رساندم بدون اینکه تا شب یا صبح روز بعد هیچ غذایی و البته تا سالهای سال بعد کله پاچه ، بخورم. اما از روز بعد حال و هوای کلاس ها را به خوبی درک کردم.

برای اولین بار در کلاس هایی می نشستیم که به جای بوی عرق تن پسران، بوی پای بچه هایی که ساعتها ورزش کرده بودند و برای خنک شدن پا، کفش خود را در می آورند، یا به جای استشمام بوی سیگار در سال  های آخر دبیرستان ، بوی عطر و لوازم آرایش مختلف  دختران به  مشام میرسید، برای اولین بار در کلاس هایی می نشستیم که یک در میان و یا  ردیف در میان دختران نشسته بودند و صرفنظر از زیبایی و یا نا زیبایی ظاهری شان ، همین که حضور داشتند برایمان بسیار جدید بود و البته حتما برای آنان نیز چنین بوده است. تنها دو دسته بودند که از همان اول بسیار طبیعی با این مسئله برخورد می کردند و باعث تعجب شدید ما می شد که چه نسبتی با هم دارند که  با نام کوچک یکدیگر را صدا می کنند؟ این دو دسته یکی تحصیل کرده های مدارس مختلف دانشگاه شیراز بودند( و چه لهجه انگلیسی زیبا و صحیحی داشتند) و دسته دوم تحصیل کرده های دبیرستان مختلط پهلوی در مشهد.

اساتید زبان ما همه آمریکایی و یا انگلیسی بودند و با چه لهجه  های سلیس و روانی صحبت می کردند، طوری  که همه ما می فهمیدیم. چه کلاس های مفرح و شادی بودند همانطور که گفتم میدان در دست دانشجویانی بود که در شیراز درس خوانده و با زبان انگلیسی آشنایی کامل داشتند، بود و بعد از آن ها کسانی که جزو بچه های مرفه تهران و با سابقه سفرهای خارجی بسیار بودند و پس از آن ها ، کسانی مثل ما که در دبیرستان های خوب تهران مثل البرز و خوارزمی  و هدف درس خوانده بودند. همه جور دانشجویی داشتیم، هم از ناف تهران و شهر های بزرگ و هم از کوچک ترین روستا های دور دست ، اما چه باک از این مسئله ، هرچه  و هرکه بودند به سرعت خود را با محیط وفق داده و برخی از آن  ها بعد ها جزو بهترین و با سواد ترین دانشجو ها خود را مطرح کردند و برخی بهترین متخصص های شهرمان شدند. بگذریم از این که تعداد کمی از آن ها، بعد از انقلاب تلافی این تفاوت های اولیه ظاهری را با رافت اسلامی شان چنان به در کردند که احتمالا اگر چیزی از آن تفاوت ها به یاد شان مانده  بود جبران شد.

باری این یکماه با هر بالا و پایینی که داشت ، اگر نگوییم سختی، گذشت. به خصوص برای ما که غذا درست کردن بلد نبودیم و آن قدر سوسیس و تخم مرغ خوردیم که حال مان بد می شد، گرچه ابتدا بسیار از آن لذت برده و غذای محبوبی بود که مادر به خاطر ضرر و زیان اش از ما همیشه دریغ می کرد. کم کم همکلاسی ها را می شناختیم و با طرز تفکرخوب و بد و زشت و زیبا ی شان آشنا می شدیم. هیچکس ریا نمی کرد، نماز خوان ها پنهان نمیکردند، هر کس دلش می خواست روسری به سر می کرد و هرکه دلش می خواست چادر. هرکه می خواست ریش می گذاشت و هرکه نه، آن را میتراشید. این حرف ها هیچ معنای خاصی نداشت. هیچکس را از روی ظاهر قضاوت نمی کردیم چرا  که هر کس از شهری با خصوصیات فرهنگی خویش آمده بود و اگر کسی لباس کردی می پوشید و یا اگر دانشجویان بورسیه ارتش را، گاهگاهی، مجبور به پوشیدن لباس نظامی میکردند، کسی ایرادی به آن نمی گرفت و اصلا مهم نبود. ما در تمام مدت این یک ماه، بعلت نزدیکی به حرم امام رضا، با دوستان با پای پیاده راهی حرم می شدیم. بچه هایی که ظاهر شان کوچکترین بویی از مذهبی بودن نمی داد در حرم چنان غرق نیایش با  خدای خویش می شدند که گویی مذهبی دو اتشه است و شاید بود و ما از ظاهر نمی فهمیدیم و این رمز آزاد بودن در عقاید و احترام به علائق شخصی بود. گاهی روزی دوبار می رفتیم و به هیچ وجه خود را بی نیاز از آن معنویتی که خداوند نصیب مان کرده بود نمی دیدیم. به خصوص من که سال قبل آن و قبل از امتحان کنکور به مشهد آمده بودم و چنان به درگاه خدا تضرع برای قبولی در دانشگاه، و نه برای رشته پزشکی لزوما، کرده بودم که فکر میکردم امام رضا مرا به خود خوانده و باعث قبولی ام شده و باید بسیار از او ممنون و شاکر باشم و لذا از هر فرصتی برای رفتن نزد او و تشکر از اینکه دعای مرا مستجاب کرده و به سوی خود خوانده تا  در کنار حرم اش درس بخوانم، استفاده می کردم.

کم کم بالا و پایین شهر و نزدیکی و دوری راه ها به دستمان آمد و قبل از شروع مهر ماه، همگی دنبال جایی گشتیم و در ابتدای خیابان سناباد ساختمانی پیدا کردیم که بیش ار پنجاه اتاق داشت و همه را به دانشجویان اجاره داده بود، هر اتاق بسته  به بزرگی و کوچکی اش سه یا  پنج نفر را در خود جای می داد. دیگر پیاده تا دانشکده راهی نبود و تا آخر ترم او از آن جا به جای دیگر نرفتیم و گرچه هنوز درس را جدی نگرفته بودیم و هنوز خستگی کنکور از تنمان در نرفته بود . در کلاس ها هم که مثل دبیرستان بازخواستی و نمره و مشقی نبود لذا گرچه در اکثر کلاس ها شرکت می کردیم ولی از شروع درس خواندن هنوز خبری نبود و بیشتر وقت خود را صرف شوخی و خنده با دانشجویان این خوابگاه که از رشته های مختلف بوده و باعث آشنایی با بسیاری از آنان شد، می گذراندیم.

ورود به سالن تشریح یکی از، معروف ترین و مهم ترین خواسته های دانشجویان پزشکی سال اول ، و البته مفرح ترین آنان، محسوب می شد. و  آن چنان که شنیده بودیم در موردش، گویی قرار است هفت سال در این سالن کار کنیم و روی جسد ها جراحی کنیم. بسیاری از پسر ها مردانگی و نترس بودن شان را در این سالن به اثبات می رساندند و گرچه از خون خبری نبود اما برخی از دختران هم به اندازه پسرانی که نشان دادن شجاعت شان را دوست داشتند ، غش و ضعف رفتن و اه اه گفتن و پیف پیف کردن را دوست داشتند. اما انچه که منتظرش بودیم، نبود، سالنی آغشته و آکنده از بوی تند فرمل، که اوایل تحمل وعادت کردن به آن بسیار مشکل بود. با جسد هایی که معلوم نبود کیست اند و که بوده اند ولی از آثار و قیافه شان مشخص بود که در واقع کسی نبوده و بی صاحب بوده اند که کارشان حتی به دفن شدن هم نکشیده و دایم به این فکر می کردیم که این ها کی اند و چگونه کارشان  به اینجا کشیده است؟ بهر حال در یک ترم نیمی از آن و در ترم دوم بقیه جسد کاملا متلاشی می شد و جزیی ترین اجزاء آن، آموخته و تشریح می شد. بحث در مورد نواحی تناسلی مرد وزن شاید پر حادثه ترین و خنده دار ترین و البته برای بسیاری خجالت آور ترین بخش این دوران بود، چرا که تا قبل از آن، در هیچ دوره ای از تحصیل در مورد آن حرفی و صحبت و آموزشی در مورد آن ندیده بودیم و برایمان بسیار شرم آور می نمود. ما به گروه های مختلفی تقسیم شده بودیم و گروهی با جسد و گروهی با مدل های پلاستیکی (مولاژ) کار می کردند، که واقعا مدل های بسیار واقعی و عالی بودند. اینکه سر جلسات درس و سالن تشریح، چه اندازه به درس پرداخته می شد و چه اندازه به شوخی و تفریح ، بماند برای وقت دیگری. ولی فکر می کنم یکی ار مفرح ترین درس های ما همین سالن تشریح و یا درس و واحد آناتومی بود. چرا که علاوه بر نو و بدیع بودن، شوخی هایی که در مورد اندام های مختلف می شد بسیار مفرح می نمود، اما با آغاز درس های جدی، سخت و ملال آوری مثل فیزیولوژی، رویان شناسی ( جنین شناسی)بافت شناسی ، زیست شناسی، بیوشیمی که درس های علوم پایه بودند مفرح بودن تمام شد و متوجه بزرگی کاری که در پیش داریم شدیم. حجم بسیار بالای درس ها، کتاب های قطوری که در ابتدا اصلا متوجه آن نبودیم و بعدها ایام نزدیک به امتحان متوجه شدیم که یک از صد به ما نگفته اند اما ما می بایست برای هر واحد تحصیلی، یک یا چند کتاب قطور را مطالعه کنیم. فیزیولوژی پانصد صفحه، زیست شناسی سیصد صفحه و برای آناتومی که بسیار در آن تفریح کرده بودیم و فکر می کردیم یاد گرفته ایم، بیش از چند صد صفحه و کتاب اطلس و شکل و غیره را مطالعه کنیم و این گونه بود که ماراتن درس خواندن و کم آوردن وقت در شب امتحان آغاز شد. آن ها که پدر و مادر بالای سرشان بود و مشهدی بودند بالاترین نمره ها را می آوردند اما دانشجویان سایر شهرستان ها و تهران که بیشتر به دنبال خستگی از کنکور چند ماهی را به در کردن خستگی و تفریح گذرانده بودند با آمدن اولین نتایج امتحانات، متوجه بزرگی و جدی بودن موضوع شدند و بسیاری چون من، ترم اول را مشروط شدیم. یعنی بیشتر از حد مجاز نمره کم آوردیم و برخی از واحد های سنگین چون فیزیولوژی را که نسبت به دبیرستان و رشته طبیعی، هزار برابر مطلب خواندنی و حفظ کردنی داشت، افتادیم.

پس از اتمام ترم اول و مشاهده  نتایج، کم کم کسانی که اهمیت موضوع دستشان آمد، چون بنده و برخی دوستانم، به فکر پیدا کردن منزلی آرام و دنج برای درس خواندن افتادند و به دنبال خانه گشتیم. آن زمان وقتی می گفتی دانشجویی، از بقال و بنگاهی و صاحبخانه ها، همه چشم شان گرد می شد و استقبال می کردند و به مقیاس الان گویی میگفتی آهن فروش ام و یا نمایندگی اتوموبیل بی ام دبلیو را دارم. بسیار از تو استقبال می کردند و با کمال میل خانه را در اختیارت قرار می داندند. اینک را نمیدانم ،ولی آن موقع وقتی می گفتیم دانشجوی پزشکی هستیم، که دیگر چنان تحویل می گرفتند و حلوا حلوا میگفتند که در اکثر اوقات دوستان غیر پزشکی، در جستجوی منزل، مرا به جلو می انداختند که تو حرف بزن، گرچه خود نیز به عنوان دانشجو بسیار عزیز بودند و در آن زمان که دیپلم گرفتن برای بسیاری افتخار محسوب می شد، دانشجو بودن بالاتر از افتخار بود. باری، با دو تن از دوستان غیر پزشکی که از ابتدا با هم بودیم یک خانه بسیار خوب و آرام و دنج در شاهرخ شمالی روبروی حمام شاهرخ که الان تخریب شده است، گرفتیم. و شروع به درس خواندن کردیم. یکی از آن ها دانشجوی ادبیات و دیگری دانشجوی کشاورزی و اهل تبریز با لهجه شیرین و غلیظ آذری و بسیار مهربان و شیرین چون لهجه اش.

دورانی داشتیم با این دو، و من که برای هم خانه شدن حتی سراغ همکلاسی های پر شر و شور دوران دبیرستانم نرفته بودم، با این دو پسر خوب شهرستانی، داوود و ایرج چنان جفت و جور شده بودیم که گویی همه چیزمان به هم می آمد. من گرچه در تهران بزرگ شده بودم، به خاطر شهرستانی بودن پدر و مادرم خیلی منش تهرانی ها را نداشتم و شاید ظاهرم به تهرانی ها می خورد، خود می دانستم که درونم با شهرستانی ها بیشتر مانوس است و زیاد در بند تشریفات نبودم. شاید یک علتش هم این بود که شش سال در دبیرستان شبانه روزی البرز تهران، با شهرستانی های مختلف هم اتاق و دم خور بودم و جزء به جزء خصوصیات هر شهرستان را می دانستم. والدین دلسوز همه بچه های آن جا، به خاطر نبود دبیرستانی مناسب در شهرستان، آن ها را به شبانه روزی البرز فرستاده  بودند که تا  آن جا که به خاطر دارم، تنها مدرسه شبانه روزی در تهران و شاید در ایران بود.

ترم دوم را با این دو گذراندم و با گوش و چشمانی باز تر و هشیار تر نسبت به ترم اول، از همان ابتدا به درس خواندن پرداختیم. و الحق که در ترم دوم شدم آن دانشجوی پزشکی که باید و بسیار بهتر از ترم اول درس می خواندم و نمرات ترم دوم بسیار بهتر شد. آن طور که به خاطرم می آید تنها و بیشترین سرگرمی من در این دوران آرام، تنها دو چیز بود: یکی رفتن به نوار فروشی های خیابان دانشگاه و مسیر منزل و انتخاب بهترین آهنگ های اصیل ایرانی که آن موقع به خاطر وجود ابی و داریوش و گوگوش و رامش و از این دسته خواننده ها، در میان جوانان آن موقع طرفداری نداشت، و من جزو معدود کسانی بودم که گوش می دادم و به خاطر دارم که بسیاری از دوستان، ازجمله همین ایرج و داوود را، من برای بار اول با موسیقی سنتی و شجریان و پریسا آشنا کردم و وقتی فیلم سوته دلان اکران شد و در آن صدای پریسا ( الا ای پیر فرزانه) و استاد  شحریان ( گر به تو افتدم نظر) پخش شد، برای بچه ها شیرین و گوارا بود که آن ها را  قبلا شنیده اند و به خاطر آن، از من تشکر می کردند. ماه  ها بعد موسیقی فیلم سوته دلان به بازار آمد و بسیار خواستار داشت.

سرگرمی دوم من، آشنا شدنم با خانه دانشجو بود که برای آموختن تار به آنجا رفتم وبا استاد امیر نظام که اکنون معرف تمام مشهدی ها است و معلم بسیاری از موسیقی دانان مشهد بوده اند آشنا شدم. ایشان علاوه بر اینکه استخدام فرهنگ و هنر آن زمان بود، با خانه دانشجو هم همکاری داشت، یا برعکس نمیدانم. با ایرج و داوود به آن جا  رفتیم و ثبت نام کردیم و من برای  تار و آن ها  برای سازهایی که دست داشتند. اولین تست توسط استاد انجام شد و همگی پذیرفته شدیم ، با ادای نت های “دو” یا “سل” که ایشان با پیانو می نواخت. بعد از گذشتن تنها دو جلسه از آموزش تار، داود ایرج و داود نزد استاد مرا لو دادند که فلانی صدایش خوب است و آواز می خواند و وقتی دو سه آهنگی را که بلد بودم خواندم، استاد اصلا آموزش تار به من را فراموش کردند و مرا به این اتاق و آن اتاق بردند تا هم به اساتید دیگر نشان دهند و هم تمرین آهنگ های مختلف با صدای من را شروع  کردند و اصلا صحنه آموزش تار به آواز خوانی بنده تبدیل شد و کشید به برگزاری کنسرتی که در اوایل سال ۵۶ در دانشکده ادبیات که  نیمی از زمان کنسرت را هنرمندان فرهنگ و هنر (ارشاد امروز) برگزار کردند و نیمی از آن را هنرمندان خانه دانشجو به سرپرستی استاد امیرنظام  و من همان آهنگی را اجرا کردم که پریسا در فیلم سوته دلان اجرا کرد. و چنان با استقبال معدود اهل موسیقی سنتی قرار گرفت که گویی برایشان عجیب بود که چنین جوانی ۱۸ ساله که هنوز محاسن اش رشد نکرده،  چگونه با موسیقی سنتی آشنا است و چطور می تواند این گونه بخواند.

نوازش های استاد امیر نظام و همین اهل موسیقی در آن شب، برایم آن قدر گوش نواز و برانگیزاننده بود که هنوز برخی کلمات شان را فراموش نمی کنم از جمله اینکه ” چگونه توانستی بفهمی پریسا چی میگه که بخونیش؟” یا ” چطور تونستی این قدر مثل خودش زیبا بخونی؟” آن شب از این حرف  ها بر عرش بودم و اگر نبود وجود چند تا از دانشجویان دختر و پسر که به خاطر شنیدن صدای من خود را به زحمت انداخته بودند و مجبور بودم به آن ها هم خیر مقدم بگم و حتی برخی از آن ها را تا خوابگاه برسانم، از اهل موسیقی جدا  نمی شدم و تا آخر آن جا می ماندم و شاید اگر انقلاب نمی شد، موسیقی آن قدر در حاشیه قرار نمی گرفت و خانه دانشجو را که یکی از مشاهیر آن موقع( شاید دیالمه) از آن جا به عنوان “جرثومه فساد” یاد کرد، تعطیل نمی شد، شاید مسیر زندگی من، از حرف های آن شب، طریق دیگری را طی می کرد. و می شدم کسی مثل دکتر محمد اصفهانی و یا خانم دکتر سهیلا گلستانی و کلی معروف بودم! گرچه از این که الان هستم راضی ترم و چون خود را می شناسم ، بیشتر از این معروف شدن را دوست ندارم.

در همین دوران بود که هوس خرید یک دوچرخه کورسی کردم  و با یکی از دوستان دانشکده بنام حمید دزفولیان دوچرخه های یکسانی خریدیم. هم رفت و آمدمان به دانشکده راحت تر شد و کمتر پول تاکسی می دادیم ( گرچه اکثرا پیاده می رفتیم) و هم به کار تفریح می آمد. چه لذت ها که از آن دوچرخه نبردیم، نهایت آرزو و شوق و ذوق مان این بود که روزهای جمعه با دوچرخه کورسی مان و دونفری به طرقبه و جاغرق می رفتیم و دوچرخه را به یک درخت می بستیم و بقیه راه را که نمی شد با دو چرخه رفت، با پای پیاده کوه ها را بالا می رفتیم و نهار را با یک غذای ساده در همان بالای کوه صرف کرده و بعد از ظهر، با دوچرخه در سراشیبی بازگشت به مشهد با چنان سرعتی بر می گشتیم و چنان غرق در تماشای سرعت نمای دوچرخه خود می شدیم که سرعت مان چقدر بالای بیست یا سی کیلومتر می رود و این نهایت لذت و خوشی آن دوران ما بود و در حالی که خبری از نت و وایبر و موبایل در آن زمان نبود اما به راحتی هم راه مان را می یافتیم و هم یکدیگر را گم نمی کردیم و اگر می کردیم از چنان حس و حالی برخوردار بودیم که به راحتی میدانستیم و حس می کردیم کجا باید دنبال یکدیگر بگردیم. بعد ها این کوه و کمر رفتن را با چند همکلاسی دختر و پسر اهل کوه ادامه دادیم و آن زمانی بد که کم کم حال و هوای سیاست بر دانشکده و مملکت سایه افکند و آن اوایل سال ۵۶ بود.

پدرم چون امید چندانی به قبول شدنم در دانشگاه نداشت و برای دلگرمی و تشویق کردن من چند بار گفت: اگر پزشکی قبول بشوی برایت ماشین میخرم. آخر من عشق ماشین بودم و تا بیاد دارم، چنان به رانندگی عشق می ورزیدم و چنان این عشق سراپای وجودم را گرفته بود که از کلاس چهارم دبستان، یعنی از ده سالگی، پدر را وادار میکردم در جایی که در جاده ها امکان دارد، فرمان را، و فقط فرمان اتوموبیل را، به من بسپارد و من هدایت اتوموبیل را به عهده میگرفتم و یا مرا در میان پاهایش بنشاند و اجازه بدهد رانندگی را به عهده بگیرم و او که این عشق مرا می دید، تمامی کنترل اتوموبیل را به عهده ام می گذاشت و چنان غرق شعف و شادی ام می کرد که هنوز که هنوز است آن شور و شوق را در هیچ چیز دیگر نیافته ام و الان که این ها را می نویسم، می بینم تمام وجودم لبریز از آن عشق است. و همین شد که در ۱۶ یا ۱۷ سالگی هنگامی که هنوز در دبیرستان بودم، و هنوز گواهینامه نگرفته بودم ، در جاده چالوس و هراز رانندگی میکردم و پدر با اطمینان رانندگی را به من می سپرد. به همین خاطر در اولین فرصتی که در سال ۵۵ پیدا کردم، گواهینامه رانندگی ام را گرفتم. بماند که با این مهارت در رانندگی، بار اول در امتحان ” شهری” رد شدم و حرف آن افسر ممتحن را هیچوقت فراموش نمیکنم که گفت: حیف این رانندگی ات که نتوانستی اتوموبیل را خوب روی پل ببری و فاصله دو طرف پل با اتوموبیل یکسان نیست. و با اینکه با موفقیت روی پل رفتم ، فقط و فقط با این بهانه مرا رد کرد. با اینکه دید به چه مهارتی رانندگی می کنم. فکر کنم خودش هم می دانست ولی آن موقع رسم نبود کسی با یکبار امتحان قبول شود و شاید برای من جزو اولین درس های زندگی بود که غرور را از زندگی خویش دور کنم که همه چیز زندگی دست ما نیست و هرچقدر هم در زندگی خود خوب و کامل باشیم باز هم مواردی هست که  نمی توان روی عملکرد بقیه و سایر نیروهای طبیعی که در اختیار ما نیست، کنترلی داشته باشیم. هرچند هم که فروید گفته باشد” اگر یک معلول، قهرمان دو نشود تقصیر خود او است”.

پس از گرفتن گواهینامه، شروع کردم به نق زدن به پدر که به گفته و قولت عمل کن و برایم اتوموبیل بگیر و پدر با اینکه بر سر قول خویش بود ، اما به دلایلی که همه پدر و مادر ها می دانند از انجام آن طفره می رفت و امروز و فردا می کرد و من با تمام دلایل و حجت هایی که فقط برای خودم قابل قبول بود با تمام وجود برای پدر احتجاج می کردم که باید به قول خود عمل کند و شاه دلیل من هم ” وفای به عهد” بود. پدر اما به سادگی زیر بار نمی رفت ولی اصرار من بیش از حد بود و بالاخره قانع اش کردم و او برخلاف میل باطنی اش، برایم اتوموبیلی خرید. به چه قیمتی بماند. کاری که تا جای ممکن برای فرزندان خودم نکردم. پول اتوموبیل را در اختیار شان قرار دادم اما به هیچ وجه اجازه خرید آن را ندادم چرا که به اندازه کافی ضررش را در دوره دانشجویی چشیدم.

با خرید اتوموبیل که در آن زمان کمتر کسی به داشتن آن نائل می شد، دوباره تحولی در دوره دانشجویی من اتفاق افتاد و صرفنطر از لذتی که از رانندگی با آن می بردم و تنها چند دقیقه قبل از کلاس درس از خواب بیدار می شدم و دیگر نیازی به پیاده روی نبود، اما در واقع تاکسی تلفنی شده بودم برای دوستان بی ماشین. نه تنها هم اتاقی  و هم خانه هایم، بلکه برای سایر دوستان هم. وکاش تنها همین مسئله بود. به خاطر وجود همین ماشین، شب و روز هوس رفتن به ییلاقات مشهد می کردیم برای تفریح و پس از مدتی که چند نفر دیگر از دوستان هم صاحب اتومبیل شدند، به صورت دست جمعی بیرون رفتن ها شروع شد و این خود لطمه بزرگی بود به درس خواندن و باز پیدا کردن مشکل در شب امتحان. و خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. نکته دیگر خطرناک تر از این موارد این بود که به خاطر همین اتوموبیل و عشق به رانندگی در جاده، بسیار زود به زود دلم برای خانواده تنگ می شد و برای اینکه آن ها را سورپرایز و غافلگیر کرده باشم  بدون اطلاع آنان راهی تهران می شدم. از چه خطر ها که نجستم و خداوند در این مدت بسیار به من رحم کرد که زنده ماندم چرا که علاوه بر عشق جاده، عشق سرعت هم بودم و حالا که کنترل و ترمز پدر در کنارم نبود، آزاد بودم تا به جاده و تمام اهالی جاده نشان دهم که چه دست فرمانی دارم و تا چه حد می توانم سرعتم را بالا ببرم. به جز خودم و خدا هیچکس نمی داند که چندین بار از خطر جستم. تا اینکه پس از تعطیلی دانشگاه در سال ۵۷ ، و عزیمت به تهران با سرعتی باور نکردنی که مثلا ۷-۸ ساعته به تهران رسیدم آن هم از جاده قوچان  و جاده هراز به تهران رسیدم و اتوموبیل را در پارکینگ خانه پدری خاموش کردم، توفیق اجباری برایم حاصل شد و دیگر روشن نشد. با خود می انیشیدم که با این سرعتی که من آمده ام احتمالا موتور اتومبیل سوخته و چون جرئت گفتن آن را به پدر نداشتم، دیگر سراغ آن نرفتم و بعد هم  که جریان کمبود شدید بنزین و صف های طولانی آن که می بایست شب را در صف خوابید، پیدا شد و تمام این مسایل باعث شد تا چند ماه پس از پیروزی انقلاب سراغ آن  نرفتم غافل از آن که موتوراتوموبیل نسوخته بود و تنها بنزین تمام کرده بود و هنگامی که با هزار ترس و لرز تعمیرکاری به منزل و بر سر آن آوردم، او تنها با ریختن کمی بنزین در باک، آن را روشن کرد.

هنوز مزه ماشین داری و سفر های تهران و رفتن به ییلاقات مشهد را به خوبی مزه مزه نکرده بودم که از اوایل سال ۵۶ زمزمه و شلوغی های انقلاب شروع شد و تا به خود آمدیم، ما هم در یک دسته و گروه در حال شعار دادن بودیم! و مرگ بر شاه و زنده باد خمینی می گفتیم و پرچم آمریکای جهان خوار را آتش میزدیم! همه همکلاسی های مامانی ما هم هر کدام وارد دسته و گروهی شدند و راه خود پیش گرفتند، یکی چپ ، یکی راست، یکی چریک فدایی خلق، یکی توده ای، یکی مجاهد خلق، یکی جنبش مسلمانان مبارز، یکی جاما و دیگری جبهه ملی و و و .

همه پراکنده شدیم ، به جز آن ها که در مشهد مانده بودند و از آن ها خبر داشتیم، دیگرهیچ کس از هیچکس خبر نشد الا ۲۰ تا ۳۰  سال بعد که شنیدیم یکی اعدام شده یکی در جبهه کشته شده، یکی مهاجرت کرده، یکی پناهنده سیاسی به کشوری شده، دیگری به جرم بهایی بودن و اقرار به بهایی بودن و عدم کرنش اخراج شده و ۵سال زندانی کشیده و رفته دنبال یک شغل شرافتمندانه غیر پزشکی! البته هیچیک از این خبرها متقن نبودند و فقط دهان به دهان می چرخید تا مگر بعد ها یا از دهان خود فرد شنیدیم و یا از کشور دیگری بصورت آنلاین خبری از ایشان پیدا کردیم. در مورد کشته و اعدام شدگان هم که مثل بسیاری از آنان در این مملکت هیچوقت خبر دقیقی از چگونگی وفات شان پیدا نکردیم.

من یکبار در بیست سال بعد یعنی در سال ۷۵ ، همکلاسی ها رو جمع کردم و یک شام ترتیب دادم که بیش از ۲۰-۳۰  تا از آن ها را بیشتر نتوانستم پیدا کنم و یکبار در سال ۹۳ ، یعنی ۳۸ سال بعد که حدود ۷۰ نفر را پیدا کردم و به مشهد ، محل تحصیل و سکونت و کار خودم دعوت کردم که الحق لطف کردند و خیلی ها آمدند و دیداری تازه شد که زبان از وصف این دیدار قاصر است . چنان بود که به راحتی میخواهم بگویم که اگر ملاحظه سن و تاهل و جمهوری اسلامی نبود ، همه ، از دختر و پسر میخواستند یکدیگر را در آغوش بکشند که همجنس ها این کار را به نیابت از غیر همجنس ها انجام دادند. چنان روزی بود ۳۱ مرداد ۹۳ که از خاطر هیچ کدام از ما نخواهد رفت و بعید میدانم تکرار شدنی باشد شاید جایی دیگر مفصل راجع به آن روز بنویسم ولی عجالتا این مرقومه برای مطلب دیگری کلید خورده و آن داستان بعد از آن شعار دادن ها و متفرق شدن ها و دور شدن ها ، انقلاب فرهنگی و به دنبال آن توفیق اجباری مکرر ما پسرها برای رفتن مکرر به جبهه بود !

الغرض پس از آن سالهای شعار های بی شعور، رویم به دیوار منظور بیشتر شخص خودم است ، چرا که تا آن زمان نه فرصت مطالعه سیاسی داشتم، نه میدانستم دکتر شریعتی کیست و نه مطهری را می شناختم، مصدق را چون دشمن شاه و قهرمان ملی کردن نفت معرفی کرده بودند همه اورا می شناختند. آن هم بیشتر بعد از انقلاب با معرفی جبهه ملی و مجاهدین. من که تا آن موقع تمام مدت سرم تو کتاب بود که پزشکی قبول بشم کی فرصت این کار ها و مطالعه سیاسی داشتم ؟ اصلا سیاست یعنی چه؟ پدرم هم نمی گفت که شاه بد است و همیشه مرا از کارهای سیاسی برحذر می داشت و فراموش نمی کنم که یکبار که برای دیدن من به مشهد آمده بود، به زور مرا نزد یکی از دوستان نزدیکش که در حزب رستاخیز زمان شاه کاره مهمی بود، برد تا با او آشنا شوم و او مرا با فعالیت های حزبی آن گونه آشنا کند و از کارهای سیاسی دور ! چقدر به تریج قبای من سیاسی! بر خورده بود که چرا پدر چنین منظوری  دارد.

الغرض پس از آن سالهای شعار دادن که منتهی شد به انقلاب ، منهم با توجه به پیشینه مذهبی قوی که داشتم و از کودکی به نماز خواندن ترغیب شده بودم،  تا اینکه در من نهادینه و به صورت یک عادت بی چون و چرا شده بود، پی یک گروه مسلمان را گرفتم. ( به شما چه کدوم گروهی!) اما آن گروه برحسب وزن مطالعاتی و جسارت و فعالیت شبانه روزی و بی وقفه و با خلوص نیت ،  به آدم ها بها می دادند و به منهم که عرض کردم با عنایت به این خصوصیات و با توجه به مامانی بودنم که هنوز جسارت دعواها و بحث های سیاسی خیابانی را از خود نشان نداده بودم ، وقعی به من نمی گذاشتند و اگر خیلی الطفات میکردند یک چند تا پوستر میدادند که بچسبانم به جاهای مختلف اون هم به تعداد اندک که حرام نشود.  یادم است اولین جایی که رفتم بقالی نزدیک منزل بود و تا رفتم بچسبانم با چنان تغیری از جانب صاحب مغازه روبرو شدم که گویی پوستر حزب کمونیست شوروی را میچسبانم، و هرچه اصرار کردم که این یک گروه مسلمان اند، می گفت فقط خمینی!! اون موقع بود که برای اولین بار فهمیدم به قول جرج اورول در قلعه حیوانات ، همه مسلمانیم اما بعضی ها مسلمان تر اند! همه با هم برابر ایم اما بعضی ها برابر تراند !

من هم خیلی دلم میخواست مثل بقیه مردم در فعالیت های اجتماعی-سیاسی شرکت داشته باشم و در تمام روزهای انقلاب در مشهد و یا تهران فعالانه در تظاهرات مختلف شرکت می کردم و در تهران هم شب ها با تقنگی که بر سر شانه بغل دستی ام بود کشیک می دادم ، اما چون وزن مطالعاتی و نیز جسارت (شما بخوانید حماقت) شرکت در فعالیت های مسلحانه چه با سلاح سرد و چماق و چه سلاح گرم نداشتم، جسارت حمله به مراکز مختلف و جمع آوری غنائم را نداشتم، جسارت (شما همان را بخوانید) با اسلحه این ور و آن ور رفتن را نداشتم ، بنابراین به همین اندازه بیشتر کار نصیب ام نمی شد که تا صبح با تفنگی بر سر شانه کسی که این جسارت ها را داشت و مکانیکی و تعویض روغنی پشت منزل مان بود، تا صبح در محله میرداماد و میدان محسنی پاس بدهم. به خاطر دارم که هر شب با یا بی بهانه درب منزل مردم را میزد و بیدارشان می کرد و می گفت بخوابید ما بیداریم و داریم پاس می دهیم ! در ضمن چای سیگار یا میوه ای چیزی ندارید ؟ و به هر بهانه ای که شده یک چیزی از آن ها می گرفت و من غرق خجالت کنار می ایستادم تا همسایه ها مرا نبینند. آقای دکتر، دانشجوی سال دوم یا سومی که دانشگاه اش تعطیل شده با یک شاگرد تعویض روغنی درب منزل ها گدایی میوه و چایی میکند ! کجا؟ در میرداماد و میدان محسنی!

وقتی میگویند انقلاب همه چیز را زیر و رو میکند ، یعنی همین! هیچ چیز نباید سرجای خودش باشه، ولی ما فکر می کردیم شاید بعدا با همین نگهبانی ها کشور درست بشه و مستقل بشه که شد والان شکر خدا از همه دنیا مستقل شدیم ، مستقل مستقل و منزوی منزوی!!

همان طور که گفتم خیلی دلم می خواست در فعالیت های اجتماعی شرکت داشته باشم ، اما سوراخ دعا را اشتباه گرفته بودم و بجای فعالیت های اجتماعی عام المنفعه یا مثلا شرکت در جهاد سازندگی، دلم میخواست مثل همه در فعالیت های سیاسی شرکت داشته باشم، از طرفی به همان دلایلی که عرض شد کسی مرا به بازی نمی گرفت! به همین دلیل کار جسورانه ( همان قبلی را بخوانید) دیگری را انجام دادم و ازدواج کردم! همین باعث شد با توجه به اینکه خیلی میل به استقلال مالی داشتم شروع به کار کردن در جاهای مختلف مثل اتاق عمل به عنوان کمک جراح، یا در انتقال خون ، و یا شبها به عنوان پزشک کشیک کردم ( دانشجوی سال دوم که علوم پایه را تمام کرده و نکرده و هنوز یک بخش از بخش های بالینی را نگذرانده ، به عنوان پزشک کشیک در بیمارستان خصوصی کشیک میدادم!  نه فقط من، که اکثر همکلاسی ها مثل من بودند یا بعلت بضاعت مالی یا بعلت ازدواج و یا به هر علت دیگری مثل آموزش مسایل مختلف پزشکی در رشته های مربوط یا  نا مربوط به رشته  تحصیلی شان کار می کردند).

همین امر باعث شد تا از سیاست کناره گرفته و به امر زن داری و امرار معاش و قاطی مرغ ها شدن بپردازم، کار دیگری که به من  ندادند بکنم لذا مجبور به اینکار شدم و به قول آن که می گفت:” هرچه باشد بد نامی بهتر از گمنامی است!” من هم کاری کردم کارستان که گمنام نباشم و در بین همکلاسی ها به این معروف شدم که اولین پسری که ازدواج کرده است. تنها یکی از دختران زود تر از من ازدواج کرده بود. دختر نازنینی بود و الان خانم نازنین تر و محترم تری شده و جزو آن دسته از بچه ها بود که  مهاجرت کرد به فرانسه و الان بسیار خوشبخت و موفق به عنوان یک نفرولوژیست در آن جا مشغول زندگی است.

بله در سال ۵۸ و در حالی که هنوز بیست و یک ساله نشده بودم و هنوز محاسنم نروییده بود، از بیکاری ازدواج کردم و خود را درگیر زندگی کردم. آشنایی برای ازدواج در سال ۵۷ و هنگام تعطیل شدن دانشگاه بود که در تهران ادامه یافت و بلافاصله بعد از بازگشایی دانشگاه انجام شد اما به خاطر سکونت والدین هر دو ما در تهران به ناچار عروسی در تهران بود. یک هفته قبل از آن به تهران رفتیم برای انجام مقدمات کار. خانواده ها از قبل ترتیب بیشتر کار ها را داده بودند و به معنای واقعی که معروف است که پسرشان را داماد کردند، ما را ه داماد کردند، نه اینکه داماد شوم یا زن بگیرم، بهم زن دادند و ما رفتیم سر سفره عقد نشستیم و پا شدیم، و شب بعدش پاشدیم راه افتادیم سمت مشهد! تو گویی یک شب بیایی تهران یک دست مبل بخری و برگردی مشهد. اصلا چه می دانستیم زن گرفتن یعنی چه و ازدواج و زن داری و تشکیل خانواد یعنی چه. آنهایی که آن زمان مرا به یاد دارند و یا آن ها که در عروسی ام شرکت کردند می دانند چه میگویم. درست مثل خاله بازی بود برام!

درست روز بعد از مراسم عروسی، با اینکه مراسم تا پاسی از شب ادامه داشت و بسیار دیر خوابیدیم، برای اینکه به کلاس روز شنبه برسیم صبح جمعه ساعت پنج به اتفاق مرحوم میترا مشیری و همسرش، رضا، به سمت مشهد به راه افتادیم. پس از نهار خوردن بسیار سنگین شده بودیم و ساعت چهار بعد از ظهر رضا پیشنهاد کرد که یک ساعت بخوابیم و بعد راه بیفتیم. هر دو ما بسیار خواب آلود بودیم. بنابراین موافقت کردم و خوابیدیم. درست سر ساعت پنج بیدار و مجددا حرکت کردیم . در نزدیکی مینو دشت گرگان بودیم و هوا کاملا گرگ و میش شده بود. درست ساعت پنج و سی چند دقیقه، در حال رانندگی، چشم باز کردم و مشاهده کردم که چرخ اتوموبیل به شانه خاکی افتاده و به سرعت آن را برای جلوگیری از افتادن به پایین به داخل جاده کشاندم، احتمالا خوابم برده بود، اما چون عقب اتوموبیل سنگین بود و چون از روی بی تجربگی، فرمان اتومبیل را بیش از حد چرخاندم، اتوموبیل به سمت تهران برگشت و سه یا چهار بار روی سقف غلط زد و هرچه خدا را می طلبیدم متوقف نمیشد. بالاخره از غلط زدن باز ماند و ما هر دو از شیشه شکسته جلو پا به بیرون از اتومبیل نهادیم در حالی که مثل انسان های گیج به دور خود میچرخیدیم و نمی دانستیم چه باید بکنیم و از کجا شروع کنیم. شدیدا شوکه، اما بسیار خوشحال از زنده بودن خویش بودیم. همان موقع ساعت را نگاه کردم. ساعت پنج و سی و پنج دقیقه بود. تمامی وسایل موجود درعقب اتومبیل به بیرون پرتاپ شده بود و خود اتوموبیل که عزیز من و جگر من بود به آهن قراضه ای تبدیل شده بود و پس از آن هم، هیچوقت مثل اولش نشد. در همان موقع مردی را دیدم که به جای کمک کردن سیب را از اتوموبیل به بیرون پرتاپ شده بود را برداشته و گاز می زد.(لابد آن موقع اگر مثل الآن موبایل بود شروع می کردند به عکس گرفتن) از سوی دیگر رضا لحظاتی قبل از بروز حادثه در آینه دیده بود که من به جای اینکه در جاده ای مستقیم به دنبالش بروم راه را کج کرده  وبه سمت دیگر میروم. و آن چنان که بعد ها تعریف کرد می گفت فریاد زدم که میترا این ها چپ کردند و یا حضرت عباس گفتن را شروع کردند. بلافاصله خودش را به ما رساند و هر دو ما را به سرعت تمام وبا سرعتی باور نکردنی سوار یک اتومبیل وانت نیسان کرد و گفت این دو را به بیمارستان برسان. فریاد هایش را هنوز فراموش نمی کنم که به تعدادی که دور ما جمع شده بودند فریاد میزد:  ” جان امام خمینی کمک کنید” بعد ها متوجه شدم که پس از فرستادن ما به بیمارستان تمام وسایل ما را که به بیرون پرت شده و در همه جا پخش شده بود را تا جایی که در تاریکی شب چشم کار می کرد جمع آوری کرده بود منجمله کیف سامسونایتی را که مملو از طلا هایی بود که سر عقد یا پس از آن هدیه گرفته بودیم.

وانت نیسان ما را به درمانگاهی در مینودشت رساند و از آن جا با آمبولانس به بیمارستان گنبد منتقل کردند. شب را تا صبح با درد و ناراحتی سر کردیم. خوشبختانه شکستگی نداشتیم، اما کوفتگی شدید تمام اندام ها داشتیم و هر جایی را که دست میزدیم، صدای مان بلند می شد. صبح روز بعد که پزشک به دیدن ما آمد و پس از انجام عکس برداری و مشخص شدن عدم وجود آسیب جدی، خیال مان راحت شد اما اجازه ترخیص به ما نمیدادند. ساعت ۹ صبح کسی آمد و پرسید که چه کسی در حوالی مینودشت تصادف کرده که ما را نشان دادند و او یک بسته پاره شده را که حاوی سینی و گالش های نقره اهدایی بود را به ما تحویل داد. نه به آن مرد که به جای کمک سیب گاز می زد و نه به این که این همه راه را طی کرده بود که صاحب نقره ها را پیدا و آن ها را تحویل دهد. در همه جا این طور است که هم انسان خوب دارد و هم انسان غیر خوب، انسان بد هم که نداریم.

شب قبل هم که رضا بعد از راحت شدن خیالش از ما، به محل  حادثه برگشته بود و هر چیزی از اتوموبیل را که قابل سرقت و برده شدن بود را باز کرده و به پاسگاه تحویل داده بود و بنابراین حادثه با حداقل خسارت همراه بود، به جز اتومبیل عزیز قراضه شده ام. روز بعد هم قبل از ترخیص ما اتوموبیل را با جرثقیل داخل  یک کامیون گذاشت و پیش از ما راهی مشهد کرد. بعد از ظهر همان روز هم با توجه به اینکه ایرادی در خویش نمی دیدیم، با رضایت شخصی، خود را ترخیص و با اتومبیل رضا و میترا به سمت مشهد به راه افتادیم. در راه، رضا و میترا برای اینکه روحیه ما را شاد کنند بسیار با هم شوخی کردند که معمول همیشه آن ها بود و بسیار با هم خوش و خوشبخت بودند. اما ما به هیج وجه روحیه شوخی نداشتیم و گریه آرام آرامی را که در آن حال و بر سرنوشت این گونه خویش، در شب بعد از عروسی داشتیم، هیچ گاه فراموش نمی کنم.

کاش این جا پایان ماجرا بود که نبود. در گردنه بدرانلو،  اتوموبیل رضا هم بازی درآورد و در حالی که شب شده بود باتری خالی کرد. نه چراغ داشتیم و نه دید کافی. به هر بدبختی که بود خود را به  بجنورد  رساندیم و در آن جا با تعویض باتری به سوی مشهد به راه افتادیم. به خاطر ندارم که چه ساعتی بود به مشهد و به منزل سرد خویش در مشهد رسیدیم.

دانشگاه بازگشایی شد و دوباره همه سرکار و زندگی هامون برگشتیم اما تا رفتیم سر کلاس ها بنشینیم ندا آمد که این طور نمی شود، اول باید بیایید تعهد بدهید و معلوم شد که دانشجویان را بر حسب وزن سیاسی، فعالیت سیاسی، گروه سیاسی که انتخاب کرده بودند و در دوران انقلاب هیچ ابایی از پنهان کردن آن نداشتند، به چند گروه تقسیم کرده بودند : آزاد به ادامه تحصیل ، دانشجویان مشروط و دانشجویان مقید مشروط. دانشجویان مقید مشروط با تنها یک خطا که هنوز کسی نمیدانست چه خطائی ، ولی می شد حدس زد که منظور شان چیست، اخراج می شد و دانشجویان مشروط احتمالا با دو یا چند خطا ! هیچ دستورالعمل نوشته شده ای وجود نداشت، فقط  و فقط بر اساس سلیقه و غرض شخصی بود. (حرف های جرج اورول را که شنیده اید و کتاب قلعه حیوانات اش را حتما خوانده اید، اگر هم نخوانده اید بخوانید که اینجا جای تعریف آن نیست ، همان کلام معروفش را  بیاد بیاورید که همه برابر اند ولی برخی برابرتر اند) تمام بهایی هایی که اقرار به شیعه بودن نکردند و از بهایی بودن شان تبری نجستند در دم اخراج شدند بدون هیچ عذر و بهانه ای ، مشروط ها با دادن یک تعهد و با مدتی دلهره و دق مرگ شدن وارد دانشگاه شدند، مقید مشروط ها هم با کمی تاخیر و جان به لب کردن، بالاخره وارد دانشگاه شدند، اما اخراجی ها؟

تا آن ها را جان به لب نکردند و از یک تا چند سال عمر گرانبهای شان را تلف نکردند، اجازه ورود به دانشگاه به آنان داده نشد . به هیچکس هیچ دلیلی ارائه نمی شد که چرا و چگونه مقید مشروط یا اخراج شده و چرا اجازه استفاده از حق مسلم اش که بخاطرش سال ها درس خوانده و در آن کنکور لعنتی قبول و در دانشکده پزشکی پذیرفته شده را، نمی دهند؟

اما توسط چه کس یا کسانی این کار ها انجام می شد و به عنوان اسلامی کردن دانشگاه چه کسانی از پشت پرده جهاد دانشگاهی با روح و روان دانشجویان و روان جوانان بی گناه مردم بازی می کردند ؟ به شما با اطمینان می گویم همان کسی که تا چند سال قبل کنار ما می نشست و او را به اسم کوچک صدا می کردیم ، ولی به هر دلیلی گروه دیگری را که نزدیک تر به حکومت اسلامی بود انتخاب کرده بود و مطمئن هستم که او هم نمیدانست که این گروه یا آن گروه بر سر کار خواهند آمد، تنها بر حسب علائق شخصی یا کلاس و طبقه اجتماعی و یا هر دلیل دیگری مثل توانایی تخمین جهت باد، و نه درد دین، به گروه نزدیک به حکومت پیوسته بودند و به جایگاهی رفیع رسیده بودند که در خواب نمی دیدند. نمیدانم این پاسبان های وظیفه ای را که از دهات به شهر می آیند و برگه جریمه که نه، بلکه یک سوت به دستشان می دهند تا سر چهار راه ها اتوموبیل ها را هدایت کنند، دیده اید که چگونه احساس خدایی می کنند و با مردم چگونه برخورد می کنند ؟ این گروه هم همان کردند و چنان خونی به جگر بچه ها و جگر گوشه خانواده ها کردند که باید بودید آن زمان و با پوست و گوشت تان لمس می کردید تا بدانید چه می گویم. فقط همکلاسی های ورودی ۵۵ و ۵۶ میدانند چه می گویم.

چگونه انسانی بودند این ها ؟ چه گونه دین دارانی بودند این گروه ؟ هرچه فکر می کنم به نتیجه نمی رسم، احساس نداشتند ؟ حق آب و گل و حق همکلاسی و حق انسانیت نمی شناختند؟ چه جور آدمی باید باشی که بتوانی همکلاسی بیگناه خود را فقط به جرم عقیده و به عنوان اسلامی کردن دانشگاه اخراج کنی؟ به نتیجه نمی رسم که باید چه فکر و احساسی داشته  باشی تا بتوانی از پس این گونه کارها برآیی؟ البته بعد ها که انسان هایی چون خلخالی و سعید مرتضوی و سردار های بیرحم را دیدم ، به یک نتیجه هایی رسیدم که می تواند این گونه آدم ها باشند.

اکنون اما میدانم که بسیاری از آن ها از کرده خود پشیمان اند و برخی از آن ها برای جبران آن همه گناه، که بی تردید از نظر دین ما ، آزردن این گونۀ مردم، با هر انگیزه ای که باشد گناه محسوب می شود، به انجام کارهای خیریه ای مثل سرپرستی ایتام و غیره مشغول شده اند ، اما این ها برای بخشیده شدن گناه شان در پیشگاه خدا است و حق خدا است ، اما حق الناس چه می شود؟

امیدوارم که  خدا آن ها را برای این همه گناه نابخشودنی و فراموش نشدنی ببخشد،  اما فکر میکنید مردمی که با آن ها این ستم رفت، آن ها را ببخشند ؟ من اگر از حق خودم بگذرم و ببخشم ، که بخشیده ام ، رضایت قلبی تمام بچه های بهایی و غیر بهایی اخراج شده و کشته شده و اعدام شده و شهید شده را از کجا طلب می کنند؟ و تازه این تمام داستان این دسته آدم ها نبود، هنوز بلا های دیگری هم بر سر همکلاسی های خود به نام دین و اسلام آوردند که به مرور خواهم گفت.

یکی از دوستان تعریف می کرد که به یکی از دختران دانشکده تذکر داده اند که اگر دوباره تو را با فلان دختری که دوست صمیمی هستی و او بهایی است، ببینیم تو را اخراج می کنیم  و او ناچار میشود تماس اش را با فلان دختر به کلی قطع و اگر در دانشکده هم او را می دید ، راه اش را کج کند و از طرف دیگری برود تا با او حتی تماس چشم در چشم هم نداشته باشد ، بدون اینکه به او بگوید چرا. صرفنظر از اینکه این دختر چه احساسی از این کار داشته ، فقط تصور و تجسم کنید احساس آن دختر بهایی را، و به این بیندیشید که انسان ها برای دست یابی به حقوق مسلم شان ، بر چه ارزش هایی می بایست  پا می گذاشتند.

دوست دیگری تعریف می کرد که در همین دوران، شبی به مخابرات رفته بودم تا از خانواده ام در شمال، با تلفن سکه ای ، خبر بگیرم و در همان جا، در حالی که منتظر نوبتم بودم، یکی دیگر از همکلاسی های دختر دانشکده را دیدم و بسیار طبیعی، با او مشغول به صحبت در مورد اخراج ها و تسویه های دانشجویی (آن موقع نامش این بود) شدم. به مجرد وارد شدن به کابین تلفن، فردی که مسئول دادن پول خرد و از پرسنل آن جا بود داخل کابین آمده و به او گفته دختر جان زود بیا از این جا برو که یکی زنگ زده بیایند دستگیرت کنند.

این دوست تعریف میکرد که:

 “در آن شب سرد برفی با چنان وضعیتی و با چنان دلهره ای از آن جا فرار کردم که خدا می داند و تا به خانه رسیدم جان به لب شدم . از آن روز تا سه تا چهار ماه، برای اینکه شناسایی نشوم، با چادری سیاه که از همسایه به عاریت گرفته بودم و با ظاهری کاملا متفاوت  به دانشکده و خیابان می رفتم. هنوز یاد آن روز ها لرزه بر اندام ام می افکند و هنوز آتش کینه آن روز ها خاموش نشده است. بعد از چند ماه که فکر کردم آب ها از آسیاب افتاده ، چادر را کنار گذاشتم و برای خبر گرفتن از فرزندم که شمال و نزد خانواده ام بود، به مخابرات رفتم و بعد از چند دقیقه جوانی هفده یا هیجده ساله وارد کابین تلفن شد و تفنگش را رو به من گرفت که   ” گوشی رو بگذار و راه بیفت” .طوری که مادرم متوجه نشود، از او خداحافطی کردم و در حالیکه چون بید می لرزیدم ، به راه افتادم در حالی که جوان تفنگ به دست دنبالم بود. ابتدا در یک اتوموبیل پاترول مرا گشتند و سپس به مقرشان که در یکی از خانه های تصرف شده و اشغال شده و به قول خودشان خانه طاغوتی ها بردند و توسط چند نفر دیگر از افراد موسوم به بازجو های کمیته، شروع به بازجویی شدم. دو یا سه ساعت این بازجویی طول کشید که بالاخره پس از لرزیدن های بسیار، طاقتم طاق شد، به یکباره خونم به جوش آمد،  ترسم را کنار گذاشتم و شروع به فریاد کشیدن کردم که ای از خدا بی خبر ها که اسم خود را مسلمان گذاشته اید ، چگونه حرف مرا که مادر یک بچه ام، باور ندارید ولی حرف یک جوان خام هفده ساله را باور می کنید، من عضو هیچ گروه سیاسی نیستم، اهل هیچ فرقه ای نیستم، و اهل زندگی و خانواده و درس هستم و دروغ به عرض تان رسانده اند. که همین داد و فریاد از ته دلی که کردم، باعث آزادی ام شد، اما کاش به همین جا به ختم می شد، ظرف ماه های آینده بار ها و بارها مرا به همان جا خواندند و بازخواست و بازجویی کردند تا بهشان ثابت شود که راست می گویم. آخر در نظام ما که داعیه اسلامی بودن را هم داشت، اصل بر برائت نبود ،بلکه هنگامی که کسی راپرت  شما را می داد، اصل  بر مجرم بودن بود ، حتی اگر خلاف اش ثابت می شد!!

هنوز که هنوز است، با یادآوری آن روز ها و لحظه ها، لرزه بر اندامم می افتد و آتش کینه دوباره در دلم شعله ور می شود .”

فکر کنید با مادری که اهل هیچ گونه گروه و دسته ای نبود و فقط دو کلام با دوستش در جایی صحبت کرده بود، این کنند، ببینید چه بر سر دوستان دختر و پسری آمده که بدون ملاحظه و خیلی آشکار، آن گونه که رسم اول انقلاب بود، آورده باشند.

از این دست خاطرات فراوان است که باز از آن ها یاد خواهم کرد.

بالاخره و با همین فلاکتی که شرح اش رفت وارد دانشگاهی شدیم که دو سال بود تعطیل بود و دانشجویی نداشت و به مجرد وارد شدن ما انترن ها یا دانشجویان سال آخر پزشکی فارغ التحصیل شدند و بیمارستان بدون انترن ماند و مهم تر اینکه جنگ یکسال بود شروع شده بود و ما هنوز هیچ چیز از آن نمی دانستیم. به مجرد وارد شدن به بخش های بیمارستان و تقسیم بخش ها، مواجه شدیم با آماده باش های مکرر و سیل هر روزه مجروحین آش و لاش جنگ .از آش و لاش  یک چیزی میگویم و یک چیزی می شنوید ، ما که هنوز یک زخم کوچک ندیده بودیم و هنوز برخی آمپول زدن را، بخصوص دختر ها، بلد نبودند، با زخم هایی مواجه شدند که حتی اساتیدشان هم آن ها را ندیده بودند و گاه نمی دانستند با آن ها چه کنند.

وقتی آن زخم های آش و لاش را به یاد می آورم، دلم به درد می آید، نه تنها برای خودم و همکلاسی ها بلکه برای آن همه جوانان برومندی که وطن از دست داد و اگر نبود آن تفکری که بنام اسلامی کردن دانشگاه و کشور، هر آن چه از دستش برآمد و کرد، این همه جوان را از دست نمی دادیم و اگر عقل سلیمی وجود داشت و از این  همه جوان در سازندگی کشور استفاده می شد، چه وطنی داشتیم، اما دیگر اکنون وااسفا و افسوس بی فایده است و آن همه جوان از دست رفته، بر نخواهند گشت و خانواده هایشان تا ابد و تا زنده اند داغدار خواهند بود، حتی اگر جلوی دوربین تلویزیون بگویند خوب شد فرزندمان شهید شد.

بیاد می آورم مجروحی را که به علت عفونت شدید شکم و نیاز به پانسمان های مکرر و شستشوی داخل شکم، به ابتکار یکی از اساتید تحصیل کرده کانادا، بجای دوختن شکم اش، برایش زیپ گذاشته بودند تا نیاز به باز کردن و دوختن مکرر نباشد چون هر روز قسمتی از روده اش نکروزه و سیاه می شد و برای نجات جانش مربوط بودند آن قسمت را بردارند، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

بله، همان طور که گفتم، بیمارستانی که وارد آن شدیم انترن نداشت و مایی که هنوز بجز علوم پایه ، هیچ دوره ای را ندیده بودیم، صبح ها سر درس و کلاس های خود و به گذراندنن  بخش مربوطه خود مشغول بودیم و بعد از ظهر ها در بخش های مختلف بیمارستانی، کشیک می دادیم. شاید هرکس در بخش خود می ماند و کشیک می داد، اما برخی به ناچار در بخش های مختلفی که هنوز نگذرانده بودند و می بایست سال های بعد بگذرانند، کشیک می دادند گرچه هیچ چیز از آن بخش و بیماری هایش نمی دانستند، و تو بنگر که جان بیماران و مجروحین جنگ در جمهوری اسلام و بنام دین  چه ارزان شده بود و چه بی مقدار و چه جان هایی که به همین سبب از دست نداده باشیم. خدا عالم است، آن هم در دورانی که دستکش یک بار مصرف را آن قدر پودر میزدند و مجدد استریل و استفاده می کردیم تا پاره شود و آنژیو کت یک وسیله لوکس محسوب می شد که باید همراه بیمار از بیرون تهیه می کرد و می آورد، چون تمام وسایل مستقیم به جبهه برده می شد و وسایل پزشکی اولیه بسیار محدود و نایاب و یا کمیاب بود. همان زمانی را می گویم که در دستشویی سانتر آموزشی، تحقیقاتی و مجهز ما، صابون ها را سه یا چهار قسمت می کردند ولی باز هم فردای آن روز توسط مردم همیشه در صحنه و شهید پرور مشهد مقدس ، به سرقت برده می شد.

در همین زمان، زمزمه انقلاب فرهنگی شروع شد و نجوای اسلامی کردن دانشگاه ها، چون هنوز تا سال های ۵۹ و ۶۰ همه گروه ها که از بعد از انقلاب در قسمت های مختلف دانشکده دفتری زده بودند، کماکان به فعالیت سیاسی خود ادامه می داند، برخی گروه های چپ افراطی دفاتر خود را بسته بودند و یا به قولی “آن ها را از مدارسه بیرون رفته بودند” و برخی مثل مجاهدین و حزب توده و جنبش مسلمانان مبارز و جاما و جبهه ملی که همگی به جمهوری اسلامی رای “آری” داده و سر سپردگی خویش را اعلام کرده  بودند، هنوز به فعالیت خویش ادامه می دادند، اما  نظام آن ها را نیز بر نمی تافت. بنابر این ابتدا با همکاری دانشجویان خودی شروع به بر هم زدن اجتماعات تمام این گروه ها و نیز به هم ریختن دفاتر شان اقدام کردند و بعد از اینکه متوجه شدند تعدادشان اندک است و زورشان به دانشجویان، که بیش از نود درصد آن ها عضو یکی از این گروه های نام برده شده در بالا هستند، نمی رسد، با تبلیغات شدید رادیو تلویزیونی و به بازی گرفتن احساسات مذهبی مردم، شروع به تحریک آنان کرده و آرام آرام پای کسانی را که از ۱۶ آذر ۳۲ پای شان به دانشگاه باز نشده بود، باز شد. حتی در زمان شاه گارد دانشگاه بسیار با احتیاط وارد دانشگاه می شد و بیشتر نگهبانان خود دانشگاه را وادار به جاسوس دانشجویان می کرد و اگر بی گدار به آب زده وارد می شدند، برایشان اغلب گران تمام می شد.

پای مردمی به دانشگاه باز شد که اندک بویی از معرفت و علم و آگاهی نبرده بودند و آن طور که برای آن ها تبلیغ شده بود، دانشگاه را هنوز محل فساد اخلاقی، و البته  سیاسی، می دانستند. مردمی که یا هیچ یک از اعضای خانواده شان پایش به دانشگاه باز نشده بود و اگر شده بود، حتما عضو یکی از این گروه  ها بود. لابد مردم آن دوره را خوب به یاد دارید که چگونه با همین تبلیغات و بدون تفکر و فقط با سرکردگی عده ای خودسر و بدون اطلاع مسئولین مملکتی، چگونه به سفارت آمریکا حمله برده و آن را تسخیر کردند.

تمامی دفاتر گروه ها در دانشکده های مختلف به همین طریق بسته شدند. فراموش نمی کنم روزی را که برای بیرون کردن دانشجویان از بیمارستان قائم مشهد مردم اطراف آن جمع شده بودند ولی هنوز به علت زنجیره انسانی که دانشجویان در اطراف بیمارستان وجلو درب های اصلی آن درست کرده بودند، جرئت داخل شدن به آن را نداشتند. ساعت ها ما زنجیره را حفظ کردیم و دختر و پسر دانشجو از هر گروهی، با دست های به هم پیوسته، چنان زنجیره ای درست کرده و شعار می دادیم که پای غیر دانشگاهی از حریم دانشگاه دور باد که هیچیک از مردم بیرون جرئت و یارای داخل شدن نداشتند تا اینکه مثل همه جا نیروی کمکی استانداری با حضور خود استاندار وقت ( که نامش را محض احتیاط نمی برم. آنان که بودند خبر دارند و آنان که نبودند برایشان فرقی نمی کند چه کسی بوده،  همه مثل هم بودند!) و نیرو های ویژه آن موقع که کمیته و پاسدار و لباس شخصی ها بودند به معرکه وارد شدند. ابتدا از بیرون دانشگاه برای دانشجویان عزیز و گرامی شان صحبت کردند، البته بنام دانشجویان و به کام مردم، و با همین سخنرانی و البته با  حمایت نیرو های ویژه مردم بیرون جرئت کرده و از روی نرده های بیمارستان به داخل پریدند و جلو دانشجویان صف کشیدند. طوری که همه ما بتوانیم قمه و چاقو و زنجیری که از زیر لباس شان کاملا هویدا بود بهتر ببینیم. سخنرانی اما هیجانی تر شد و دانشجویان عزیز را به رفتن به داخل بیمارستان دعوت کرد. اما در واقع این نیرو های بیرونی بودند که بیشتر به داخل می آمدند و بالاخره زمانی رسید که به ناگهان به ما حمله ور شدند و چنان کتکی به همه ما زدند که هیچکس در امان نماند و همه از ترس کشته شدن و یا دستگیر شدن متواری شدیم و از کوچه پس کوچه های پشت بیمارستان چنان فرار کردیم که تا چند روز جرئت بازگشت به بیمارستان را نداشتیم. و این گونه شد که نیرو های انقلابی لانه های فساد را یکی پس از دیگری فتح می کردند و با بوق و کرنا از رادیو تلویزیون آن موقع پخش می کردند.

پس از دانشگاه ها نوبت دفاتر گروه های مختلف بیرون از دانشگاه شد که هنوز به فعالیت خویش ادامه می دادند و افراد تشکیل دهنده آن ها نیز عمدتا دانشجویان بودند، مگر افراد رده بالای آن ها که احتمالا از دفاتر مرکزی حزب مطبوعه خویش آمده بودند که من اطلاع دقیقی از آن ها ندارم. هیچ گروهی از آن بی نصیب نماند. مگر گروهی بی نام که معلوم نبود از چه گروه و دسته ای هستند و از کجا دستور می گیرند. در عجبم که هنوز بعد از قریب چهل سال هنوز در بر همان پاشنه می چرخد و بر همین پاشنه چرخید تا سال ۶۰ که تنها و تنها مجاهدین خلق رویه خویش را عوض کردند و فرمان آمد که شما نیز در همایش های خود، سلاح سرد حمل کنید و شما هم مقابله به مثل کنید و اگر تاکنون تنها می خوردید، از این پس شما هم بزنید و بعد هم که ترور ها را شروع کردند و بمب گذاری های معروفی را که همه بی نیاز از شرح آن هستید. اما برای آیندگان می گویم که بمب گذاری های حزب جمهوری اسلامی ، و نخست وزیری و ترور افراد سطح بالای مملکت چون رییس جمهور و نخست وزیر و رییس دیوان عالی کشور و صدها نفر در حزب جمهوری اسلامی که برای تحریک بیشتر مردم نام آن را هفتاد و دو تن  گذاشتند، تیر خلاصی بود برای پایان  تمام آزادی های موجود در مملکت و از آن پس بهانه به دست همه مسئولین و مردم افتاد که هرچه می خواهند با آزادی های مردم بکنند و کردند آن چه را که تا کنون دیدید.

خوشبختانه قصد من از این مرقومه، نقد و بررسی عملکرد نظام نیست ، چون نه شهامت آن را دارم و نه علم اش را، ومورخین و اهل سیاست، بسیار در باره آن نوشته اند و خواهند نوشت اما از همه مهمتر، مردم هستند که در گذر زمان خود قضاوت خواهند کرد.

قصد من تنها نوشتن خاطراتی از دوره دانشجویی و پس از آن است که آن ها که معتقدند نسل سوخته اند بدانند که سوخته تر از آنان ماییم که این گونه به ما گذشت.

روزها از پی هم می گذشت  و ما با تمام این احوالی که گفتم و برای جلوگیری از اخراج شدن مان، با توجه به تعهدات شداد و غلاظی که از ما گرفته بودند، به سر درس خود باز گشتیم و چنین بود که ما در کوره کشیک های تا صبح بیدار، آبدیده شدیم و در حالی که پرستاران از ساعت ۱۲ شب تا ساعت شش صبح را با یکدیگر تقسیم می کردند و نصف شیفت را می خوابیدند، ما مجبور بودیم تا صبح بیدار باشیم و تا تقی به توقی می خورد و یک بیمار و یا مجروح آخ می گفت، بلافاصله پرستار، پزشک کشیک را بیدار می کرد به این عنوان که حتما باید دستور پزشک باشد تا دستور را اجرا کنند، هزار ماشا الله، آن هم چه پزشک هایی ! خودشان هم میدانستند، اما به خصوص آن دسته پرستارانی که به هر دلیلی نتوانسته بودند پزشک شوند و اکثرا عقیده داشتند ما حق آن ها را به نحوی  ضایع کرده ایم، حال چگونه ؟ شاید جایش این جا نیست که بگویم، اما در بیدار کردن ما اندکی تردید به خود راه نمی دادند. در آن زمان به این سختی نبود ومملکت آزاد بود و جلوی هیچ کس را نگرفته بودند تا برود و پزشکی بخواند، چرا این ها نرفته بودند و در زمان کنکور دادن، به جای درس خواندن چه می کردند، خدا عالم است. همین دسته از پرستاران که با مدت کوتاهی کار در هر بخشی ، روتین کار دستشان می آمد، از نا آگاهی ما  و سایر همکلاسی ها که تازه وارد بیمارستان و آن بخش شده بودیم، استفاده می کردند و برای خنده  هم که شده، “پزشک کشیک” را بیدار می کردند  و می پرسیدند با این بیمار چه کنیم؟ در حالی که خودشان از ما بهتر بلد بودند که باید چه کنند و اگر مورد خطیری بروز می کرد، خودشان مستقیم با استاد و پزشک معالج تماس گرفته و مشکل را رفع می کردند، اما این بیدار کردن پزشک کشیک محض خنده بود، در واقع در ابتدای کار که هنوز سوار کار نشده بودیم، مثل مترسک بودیم و ابزار خنده پرستاران. مگر پرستار با معرفتی پیدا می شد یا می توانستیم با روابط عمومی و طرح دوستی ریختن و گاه پاچه خواری، آن ها را از بیدار کردن بیهوده و محض خنده منصرف کنیم. اما به مرور همانطور که عرض کردم ما هم آبدیده می شدیم و یکسال بعد تقریبا همه بخش ها را گذرانده بودیم و در دوره واقعی انترنی در سال هفتم و از یکسال قبل از آن دیگر هیچ رزیدنتی را تا صبح بیدار نمی کردیم و در هر بخشی که کشیک می دادیم، در همان بخش رل رزیدنت سال اول یا دوم را بازی می کردیم  و چنان آموخته شده بودیم که مورد تحسین اکثر اساتید واقع می شدیم و کسانی که با ما فارغ التحصیل شدند، در هر رشته ای که ادامه تحصیل دادند و تخصص گرفتند، همگی از جراحان و متخصصین  نام آور و قابل همان رشته شدند.

کم کم، مسئولین جبهه و جنگ بعلت کمبود پزشک، وسوسه شدند ما دانشجویان سال های سوم و چهارم پزشکی را به عنوان پزشک به جبهه اعزام کنند و برای این مهم دست به دامن همان دوستان جانی  شدند که هنگام ورود مجدد ما به دانشگاه، لطف ها در حق مان روا داشته بودند و اینک جبران آن لطف ها را می طلبیدند.

در یکی از جلسات که درس مهمی داشتیم و یا حضور و غیابی سختگیرانه داشت و همه به ناچار حضور داشتند، با هماهنگی استاد مربوطه، پیش از شروع کلاس، یک سخنرانی هیجانی ترتیب می دادند که مملکت از دست رفت و از دست نرفتن اش تنها و تنها به شما و رفتن شما به جبهه وابسته است و چنان با الفاظ و با احساسات ملی، اسلامی و دینی ما بازی می کردند که فکر می کردیم اگر به جبهه نرویم،  تنها عامل شکست و اشغال ایران، تنها و تنها ماییم! و تا به خود می آمدیم، با چند تا از دوستان گرم تر از خودت داوطلب رفتن به جبهه شده بودیم. البته به جز این احساسات، ترس از اخراج و محرومیت از درس و امتحان را هم به گونه ای زیر پوستی، اما طوری که دستگیرت شود، چاشنی سخنرانی می کردند و ما هم مثل همه جوان هایی که با یک نوحه آهنگران، تحریک و داوطلب اعزام به جبهه می شدند، با همین سخنرانی ها به ناچار! “داوطلب” می شدیم. اصلا طوری برخورد می کردند که هر کس فکر می کرد این تنها او است که به جبهه نرفته است و هنگام سخنرانی های شورانگیز دوستان، سرت را پایین می انداختی و خجالت می کشیدی تا یکبار اعزام شوی و برای مدتی راحت شوی، اما این جنگ سر تمام شدن نداشت، تا چشم می چرخاندی، یک دور همه دوستان اعزام شده بودند و باز نوبت شما شده بود و باز سر پایین از خجالت تا بالاخره داوطلب مجدد شوی. برنامه طوری شد که مثل وظیفه شده بود و اگر کسی گردن نمی گذاشت، احتمال ادامه تحصیل اش بسیار پایین می آمد و به نحوی مقید مشروطی و مشروطی زمان بازگشایی دانشگاه را به رخ مان می کشیدند.

آقا نوبت شما است، آقا چرا نمیروید، آقا اگر نروید از امتحان فلان محروم می شوید، آقا بعد از اتمام بخش فلان “باید” بروید و فراموش نمی کنم روزی را که آخرین امتحان دوره پزشکی ام، یعنی امتحان شفاهی بخش داخلی ام را می دادم و پس از آن فارغ التحصیل محسوب شده و قاعدتا می بایست  در جشن فارغ التحصیلی شرکت می کردم،  با لباس اعزام به جبهه، یعنی همان اوورکت های آمریکایی معروف و شلوار سربازی که برای همرنگ شدن با جماعت، از بازار عباس قلی خان خریده بودیم، به جلسه امتحان داخلی رفتم که بعد از اتمام آن، بلافاصله  و بدون فوت وقت و بدون خدا حافظی از منزل و اهل و عیال و بستگان، به همراه سایر دوستان خوش شانس خود به جبهه اعزام شویم که نکند از آن جا فرار کرده و به سربازی برویم و آن ها آخرین فیض را از وجود ما نبرند. خود سربازی مصیبتی بزرگتر از دوره دانشجویی بود و خود حدیث مفصلی می طلبد.

فراموش نمی کنم اساتید بسیار خشن بخش داخلی آن قدر به وضع و حال روز ما رحم شان آمد که سوالات بسیار ساده ای از ما کردند  و ما را با سلام و صلوات راهی جبهه کردند. شاید فکر می کردند که به چه دردشان می خورد این همه سوال سخت اگر اینان بروند و باز نگردند؟ برای کجا استفاده کنند؟

فکرش را بکنید، به جای شرکت در جشن فارغ التحصیلی و پزشک شدن که در تمام دنیا یکی از بزرگترین روزهای زندگی انسان به شمار می رود و همین الان حتی در دور دست ترین دانشکده های پزشکی و دانشکده های کوچک و بزرگ دانشگاه  آزاد اسلامی( که هم آزاد است و هم اسلامی)، جشن های آن چنانی فارغ التحصیلی می گیرند و با اجرای موزیک های مختلف پاپ و سنتی، وبا انداختن عکس های جورواجور، این روز را جاودانه می کنند و حق هم همین است و کار بسیار درستی می کنند، ما بجای آن با شلوار سربازی و اوورکت آمریکایی به جبهه های حق علیه باطل اعزام می شدیم. حالا کی حق بود و کی باطل به ما مربوط نبود و فقط شعار جنگ، جنگ تا پیروزی را می شنیدیم، و گویی به نفع هیچ یک از دو طرف جنگ، و البته به نفع قدرت های جهانی صاحب اسلحه نبود که این جنگ پایان پذیرد. سر آن نداشت این شب، که برآرد آفتابی !!

از سال ۵۹ تا ۶۳ که فارغ التحصیل شدم ، شش بار و هر بار به مدت ۱۵ یا ۲۰ روز به جبهه رفتم، اعتراف میکنم که یکبار ۱۵ روز در گرمای اهواز منتظر بودیم تا ما را  به خط مقدم ببرند و در اورژانس های مادر خدمت کنیم، اما نمیدانم چگونه شد که رمز عملیات لو رفته یا  فراموش شده بود یا  نمیدانم چطور شد که بعد از ۱۵ روز گفتند برگردید شهرتان. و ما را که با سلام و صلوات و با هواپیمای سی ۱۳۰، به عنوان پزشک به جبهه برده بودند، با کمال وقاحت و پر رویی گفتند برگردید. نمی دانستی با چه کسی باید صحبت کنی، نمیدانستی مسئول کیست فقط در ابتدای ماموریت، در یک کانکس، خودمان را به یک پاسدار جوان تر از خودت با یک من ریش و پشم معرفی کرده بودیم ولی موقع ترخیص نه پاسدار ریش و پشمی پیدایش بود و نه کانکس! و ما مانده بودیم  با یک دنیا حسرت و ناراحتی که خدایا از اهواز، در این دوران جنگ، بدون پول و بدون هیچ وسیله ای، چگونه خودت را به مشهد برسانی؟  جنگ صاحب نداشت، شاید اول ها فکر می کردم فقط اعزام نیروی پزشکی صاحب ندارد ولی بعد ها فهمیدم فقط این جا نبود که صاحب نداشت بلکه هیچ کجای جنگ صاحبی نداشت، تنها امام خمینی بود که می توانست فرمان پایان آن را صادر کند و نمیکرد، به همین دلیل وقتی از هر گروهان و هنگی که به خط مقدم می رفت و فقط یک نفر پرچم جمهوری اسلامی را بر می گرداند، آب از آب تکان نمیخورد و هیچ کس از هیچکس نمی پرسید چرا؟ و برای چه؟

عاقبت با این در و آن در زدن های فراوان نمیدانم از کجا کسی فهمید که یک اتوبوس شرکت واحد مشهد با آن اتوبوس های فکسنی و درب و داغان زمان جنگ، از مشهد نیرو آورده و پیاده کرده و تصمیم دارد خالی برگردد. خلاصه آنقدر این در و آن در زدیم که نگهبان پادگانی که در آن خیمه زده بودیم راننده را راضی کرد که این آقایان پزشک را به مشهد ببر. و خدا پدرش را بیامرزد که قبول کرد و گرنه  رفتن از اهواز به مشهد در آن شرایط سه تا چهار روز به طول می انجامید. البته تا قبول کرد به جز آقایان پزشکان که حدود پانزده نفر بودیم، برایش کلی مسافر اضافه دیگر هم پیدا شد.

حیفم میاید که قبل از ادامه داستان جبهه ها، داستان این سفر و اتوبوس را نا تمام بگذارم. این اتوبوس شرکت واحد همانطور که میدانید مثل اتوبوس های الان نبود و جای پاهایش بسیار تنگ، پشتی بسیار کوتاه که تا زیر استخوان کتف هم نمی رسید، با پنجره های پر سر و صدایی که هم گرد و غبار از آن رد می شد و هم هوای سرد. ما که با هواپیما رفته و در اهواز هم که هوا بسیار خوب بود، اما وقتی به نقاط سردسیر استان ایلام و چهار محال رسیدیم، هم از سرما مردیم وهم از بیخوابی، به هیچ وجه امکان خوابیدن نبود و تا صبح  من رو بغل دستی می افتادم و او روی من. همه اتوبوس روی هم افتاده بودند ولی هم از سرما و هم از بد بودن جا، خواب مان نمیبرد، مثل زندانی هایی شده بودیم که مورد شکنجه قرارشان میدهند تا نخوابند، خدا به روز هیچ دشمنی نیاورد.

از طرف دیگر، این بادمجان دور قاب چین ها و کاسه لیس های آن چنانی که همه شما خوب می شناسید، به جز ختم صلوات های مکرری که از شروع حرکت برای خانواده ها و راننده و برای پیروزی میفرستادند و از فرط تکرار تا سرحد مرگ انسان را عصبانی میکرد، دمادم اتوبوس را نگه می داشتند تا نماز بخوانند یا تجدید وضو کنند. شما فکر کنید سی یا چهل نفر آدم چقدر باید وضوی شان باطل شود و در اتوبوس چه وضعی بود. و ما که دلمان برای بچه  ها و خانواده  شدیدا تنگ شده بود و خدا خدا میکردیم که زودتر برسیم چه حرصی از دست این آدم ها با این کارشان می خوردیم. تازه صبح روز بعد که رسیدیم نزدیک قم، همین عده فوق الذکر، گیر دادند به راننده که ما را ببر زیارت حضرت معصومه و اگر نبری چنین و چنان! راننده بیچاره که خودش هم برای رسیدن به مشهد و زن و بچه  اش دلش شور می زد، سر اتوبوس را به سمت قم کج کرد و باید بدانید و حدس بزنید حال ما را که هنوز بیست و چهار ساعت دیگر راه تا مشهد داشتیم و دلمان شدیدا شور میزد.

پس از زیارت، باز به سمت مشهد حرکت کردیم و باز صلوات های مکرر و تجدید وضو های مکرر و ایستادن های مکرر برای نماز و نهار و استراحت راننده بیچاره که تنها بود و کمک راننده  نداشت. خدا هر کجا هست حفظ اش کند که بالاخره ما را با هر وضعیتی که بود، سالم به مشهد رساند.

اما فقط همین یکبار بود که در اهواز به خط مقدم نرفتیم و خوردیم و خوابیدیم. پنج بار دیگر که رفتیم تماما در خط مقدم بودیم و در اورژانس مادر، چون نه جراح بودیم که در شهر های بزرگ نگه مان دارند و نه امداد گر که از آن جلوتر ببرند. یک چیزی در حد میان  و وسط ! عملیات مختلف، والفجر یک ، جزیره مجنون، میمک ، کوه های الله اکبر ،و و و

هر بار مرگ را به چشم خود عیان می دیدیم و هر بار اگر در ابتدا وصیت ننوشته و در مشهد نگذاشته بودیم، با دیدن شرایط در محل می نوشتیم.

 بار دیگر، که برای عملیات میمک، ما را می بردند، البته بعدها فهمیدیم که اسمش عملیات میمک بوده است و گرنه تا قبل از حمله هیچکس هیچ اطلاعی از نام عملیات و محور حمله اطلاعی نداشت. این بار هم، با هواپیمای نظامی سی ۱۳۰ به اهواز رفتیم و بدون اینکه هیچ کس با ما صحبتی بکند که کجا می رویم و چقدر راه است، ما را که پانزده نفر انترن بودیم، داخل یک پاترول جا دادند البته به زور و در پشت یک اتوموبیل پاترول، و یا علی برو که برویم. با یک راننده جوان جاهل و جویای نامی که  لابد داوطلبانه به جبهه آمده بود ولی به جای اسلحه اتوموبیل پاترول تقریبا سالمی نصیبش شده و بوی تحویل داده بودند، او هم این پانزده نفر پزشک را تو گویی گوسفندانی را جابجا میکند، بدون توجه به اعتراض بچه ها با چنان سرعتی از اهواز به سمت غرب کشور و ایلام حرکت می کرد که بارها و بارها مرگ را به چشم خود دیدیم و یکبار از همین دیوانه بازی های او، به هنگام بروز خطر تصادف با اتوموبیلی دیگر، چنان چند بار به دور خود چرخیدیم که تقریبا همه بچه ها اشهد خود را گفتند و دیگر از آن جا به بعد دیوانه آرام تر شد. آخر به او گفته بودند که امشب عملیات است و باید این ها را برسانی، اما تا سه روز بعد هم هیچ خبری از شروع عملیات نشد که نشد.

این بار هم سالم رسیدیم اما نیمه شب و در جایی که از تاریکی قبر تاریک تر بود، پیاده شدیم، بدون اینکه جایی برای خواب داشته باشیم یا کسی برای آمدن ما از قبل آمادگی داشته باشد. دوباره پاسداری جوان تر از خودمان، که مسئول یا معاون بود فرمودند که امشب یک جوری قاطی بقیه دوستان بخوابید فردا صبح باید خودتان برای خودتان سوله درست کنید ! یعنی یک جایی را که با لودر کنده اند و گود شده است را با کیسه های شن بپوشانیم و کیسه ها را هم خودمان پر کنیم!

گفتم که جنگ صاحب نداشت و هر کجا پا میگذاشتی یک نفر مسئول داشت که همه بهش میگفتند حاجی ! حتی اگر ریش هایش هم در نیامده و تا قم و مشهد هم نرفته بود بهش می گفتند حاجی! و این حاجی قادر مطلق بود و صاحب اورژانس و یا جنگ در آن منطقه حتی اگر ۱۷ ساله بود و از روی چه چیزی وبا چه اندیشه و تفکری او را حاجی کرده بودند خدا می داند و اینکه چه قابلیتی از خود نشان داده بود که به این مقام رسیده بود، آن را هم خدا  میداند. مثل سروان هایی که یک شبه سرتیپ شدند و یا سردارانی که بعد از جنگ از نظر تعداد چنان زیاد شدند که نمیشد آن ها را از نظر تعداد شمرد. معلوم نیست این ها یک شبه سردار شدند و یا همان حاجی های ۱۷ و یا ۱۸ ساله اند که اینک بخاطر رشادت هایی که نشان داده بودند، سردار شده اند.

شب تاریک تر از گوری که بخاطر استتار همه روزنه های نور را بسته بودند، هر چند نفر از ما را کورمال کورمال وارد سوله ای کردند که گوش تا گوش نیرو در آن خوابیده بود و چگونه و چطور خود را در میان آن ها جا کردیم بماند، تا صبح با پتویی نازک از سرما لرزیدیم، چرا که آن جا اهواز نبود که قرار بود برویم، بلکه میمک در کوه های ایلام بود و ما خود را برای این سرما آماده نکرده بودیم.

بهر حال صبح که بیدار شدیم ، با فعالیت برخی بچه ها، که ای بابا ما پزشک ایم و نه نیروی خدماتی و امداد گر، حاجی! را راضی کردیم که برای ما سوله ای جداگانه ترتیب دهند و تحویل مان دهند و این گونه شد.

از همان روز بانک الله اکبر و حی علی الصلاه  یکی از همراهان ما در ساعت ۴ یا ۴٫۵ صبح بلند شد که برخیزید برای نماز و در آن سرمای سخت صبحگاهی غرب کشور، بلند شدن از زیر آن پتو و بیرون رفتن و وضوی با آب سرد آفتابه، به قول آن منبری ، جیگر میخواد ها!

خوب آن همراه پزشک ما از همان ابتدا می خواست به حاجی و بقیه بفهماند که بدانند با خودی چگونه باید رفتار کنند و همین باعث می شد که او را در صدر مجلس بنشانند  و به او مثلا درجه ارشدی بدهند که تو مسئول این ها باش! کاری که ما نه بلد بودیم و نه هیچ گاه یاد گرفتیم، به همین علت  حتی زمانی که بالا ترین خدمت ها را برای خلق و مردم و جامعه کردیم، خودی نشدیم و ما را به بازی واقعی و از ته دل نگرفتند. نگرفتند که نگرفتند! خوب شد که نگرفتند.

از همان روز کار طبابت ما آغاز شد که ابتدا به دیدن بیماران سرپایی پرداختیم  و به ویزیت بیماران واقعی و البته بی شمار بیمار تمارضی که با تبلیغ آهنگران به جبهه آمده بودند ولی فهمیده بودند خانه خاله و عمه نیست و بعد از کشته و شهید شدن چند تا از همسنگری ها یشان متوجه  خطیر بودن موضوع می شدند، با ناشی گری خود را به تمارض می زدند و اگر اثر نداشت خود را به نحوی مجروح می کردند و برای اقناع ما به اعزام آن ها به پشت جبهه، که اگر عقل الآن را داشتم خدا شاهد است که همه را به پشت جبهه می فرستادم بلکه شهید و کشته نشوند. به نظرم گناه ما این طوری بیشتر بوده است که به خود افتخار می کنیم که فهمیدیم تمارض می کند و یا خود زنی کرده است!

از یک یا دو روز بعد، حمله و سیل بی امان مجروحین آغاز شد. از یک خراش جزئی توسط ترکش بگیرید تا  قطع دست و پا و مجروحین آش و لاشی که واقعا  نمیدانستیم از کجا باید شروع کنیم و از کجا ببندیم و بدوزیم. چه  مجروحانی، چه نازنین هایی که از دستمان رفتند و خدا عالم است که چه عده جوان به خاطر بی اطلاعی و ناشی بودن ما و امثال ما، در این جنگ بی صاحب و بی نظم، از دست رفته باشند، ما که تاکنون زخم هایی بسیار ساده تر را هم ترمیم و درمان نکرده بودیم. شهدا هر روز بیشتر از روز قبل و مجروحین هر روز بد تر از روز قبل می شدند و ما  آن جا با جان ارزان جوانان وطن، استاد می شدیم. خداوند مسبب از دست رفتن این همه جان ارزشمند را در این دنیا به جزا برساند و در آن دنیا هرچه می خواهد کند که صلاح خویش داند.

در فاصله بین حملات، آزاد بودیم و به نوبت بیمار سرپایی می دیدیم و به هر حال سر خود را در سنگر و بیرون از آن گرم می کردیم. آن زمان از موبایل و این حرف ها خبری نبود شاید اگر بود، به دلایل امنیتی و به خاطر امکان لو رفتن عملیات و احتمال وجود ستون پنجم و به اصطلاح خودشان، گرا دادن، ممنوع بود. برخی از دوستان اهل مکاشفه و اکسپلور، به خاطر هیجان یا خطر دوستی و یا به هر دلیلی، بر پشت ترک موتور کراس یاماها ی برادران سپاه و بسیجی می نشستند و به خطوط مقدم یا میادین مین سر می زدند، جیگر میخواد ها!

بیاد دارم که یکی از همکلاسی های عزیزمان بعد از چند دور گشت زدن با این موتور ها میل به  این کرد که خود پشت آن بنشیند و پس از کسب اجازه از برادر بسیجی صاحب موتور، بر پشت آن جهید و به سرعت باد رفت، اما با دو پای شکسته از قسمت ران به اورژانس بازگردانده شد با موتوری که دیگر نه کراس بود و نه به درد استفاده مجدد می خورد. فی الفور به پشت جبهه و پس از آن به مشهد اعزام شد و بعد ها به عنوان مجروح جنگی از او یاد می کردند و اگر غلط نکنم، به احتمال قریب به یقین هنوز از مزایای آن استفاده می کند.

بار دیگری که به همراه چندین نفر از همکلاسی های دیگر به جبهه رفتیم و طبق معمول هیچکس نمی دانست به کجا خواهیم رفت، به غرب یا جنوب ، با هواپیمای نظامی به کرمانشاه و از آن جا، طبق معمول همچون گوسفندان(بلانسبت دوستان عزیزی که همراهم بودند) در پشت و جلوی یک پاترول که تمام صندلی های عقب آن را برداشته بودند به زور ما را جا داده و در واقع تپاندند. نفراتی که در جلو و کنار راننده می نشستند و جایشان راحت تر بود، یک رزیدنت جراحی(که خود اعجوبه ای بود و در سطور آینده از او خواهم گفت) و یک رزیدنت داخلی بودند که باالطبع، به خاطر احترام به آن ها نمیشد یکی از ما جلو بنشینیم و بقیه ده تا دوازده نفر بقیه در پشت جا داده شدیم. بدون صندلی و فقط روی یک پتو و یا علی! این بار اما با آدم های بسیار متفاوتی همسفر بودیم، هم بسیار شجاع و هم بسیار ترسو، هم بسیار شوخ و هم بسیار جدی و گرچه نمی دانستیم به کجا و به چه مقصدی می رویم و چه در انتظارمان است ولی سعی می کردیم از این فرصت با هم بودن و شاید برای آخرین بار، حداکثر استفاده را ببریم. در این سفر بود که فهمیدم مرحوم دکتر علی فیض که سال ها بعد به  علت سکته قلبی مرحوم شد، چقدر انسان با مزه و شوخی است و سفر ۱۲ ساعته با اتوموبیل را آنقدر خندیدیم که گویی دقایقی بیشتر نگذشته است.

همین جا مناسب است که در مورد رزیدنت جراحی همراه مان صحبت کنم. این فرد که فردی ظاهرا حزب اللهی با ریش و پشم فراوان بود، در مشهد بسیار از او می ترسیدیم و حساب می بردیم و در حضورش، خیلی ملاحظه حرف زدن مان را می کردیم و حرف ها و جوک های بی ادبی و ضد انقلابی نمی گفتیم. بسیار ملقلق صحبت می کرد و همه چیز را از مخرج ادا می کرد، دائما ذکرش آیات معروف قرآنی بود که ما هم با توجه به سابقه می دانستیم که آن آیه ها را برحسب تکرار بیش از حد حفظ شده و نه بر اساس مطالعه بسیار قرآن.  بسیار انشاء الله و ماشاءالله و الحمد الله و سبحان الله بکار می برد طوری که از فرط تکرار، به نظر همه کمی اغراق آمیز می رسید و بعد از مدتی که از شروع سفر خطرناک مان گذشت و صمیمی تر شدیم، خود وی این کلام های خدا را، به نحوی طنز آمیز به کار می برد با همان ادای از مخرج. ایشان اصطلاحات خاص خودشان داشتند و به عنوان “مزاح” افعال و کلمات را از مصدر خاصی صادر میکردند. مثلا برای کلمه “خر”می گفتند: فتخرخرو، خرخراتو، خور خور( خور را اینطور نوشتم که آن را با ضمه بخوانید و گرنه باید نوشت خر خر با ضمه!) و یا برای آدم کچل و به قولی کل، میگفت فتکل کلو، کل کلاتو، کول کول! از این دست مزاح های عربی فراوان داشتند.

همه می دانستند که ایشان بدون اینکه صلاحیت واقعی آن را داشته باشد یا سواد و قابلیت خاص دیگری چون شاگرد اول بودن یا نمره ممتاز داشتن، داشته باشد، با استفاده از رانت و با همین روشی که در بالا عرض شد وارد دوره تخصص شده بود و حتی معروف بود که ایشان و عده ای از همپالکی هایش بدون امتحان و در شرایط بحرانی و شیر تو شیر اوایل انقلاب، حتی بدون امتحان وارد این دوره شده است. ایشان بالاخره متخصص جراحی شدند و بعدها شنیدیم جراح پلاستیک شدند و از بس فاتحه بینی و لب و دهان و غیره مردم را خواندند کم کم مردم متوجه موضوع شدند. در همان روزهای کوتاه جبهه که با او در تماس بودیم، با توجه به دستورات و کارهای جراحی کوچکی که انجام می داد، همه ما متوجه بضاعت علمی و استعداد جراحی او شدیم، همانطور که گفتم، ما بعد از گذراندن سه یا چهار سال انترنی و بارها رفتن به جبهه و مشاهده اساتید خوب بجا مانده از پیش از انقلاب، و نه اساتید انتصابی و رانتی بعد از انقلاب همچون ایشان، دیگر همگی فرق دوغ و دوشاب را خوب می فهمیدیم و خوب میدانستیم که گذاشتن چست تیوب ( لوله ای در قفسه سینه برای تخلیه ترشحات ریه) کجا لازم است و کجا نیست و برای کسی که براحتی نفس می کشد و راه  های هوایی اش باز است، تراکئوستومی ( باز کردن راه  هوایی از زیر گلو)، لازم نیست و برای تخلیه ترشحات ریه بجای این کار باید چست  تیوب گذاشت و قس علیهذا. ایشان با اینکه بلافاصله بعد از اتمام دوره تخصص، به عنوان استاد یار در بهترین مرکز پزشکی شهر استخدام و مشغول به کار شدند، ولی مدت کوتاهی طول نکشید تا همه مسئولین آموزشی و غیر آموزشی، به همان نتیجه ای دست یافتند که ما در ظرف پانزده یا بیست روز جبهه به آن دست یافتیم. و چون خود کرده ها را تدبیری نبود، ابتدا او را به بیمارستانی در گوشه شهر منتقل، و پس از مدتی به یکباره از صحنه پزشکی شهر مان غیب شدند. در این سفر باز هم از او خواهم گفت.

 همان طور که عرض کردم، به سمت مقصد نامعلومی حرکت کردیم. ساعت دوازده ظهر حرکت کرده بودیم و در غروب آفتاب متوجه شدیم که مسیر به سمت غرب است و آنچنان که از تابلو ها بر می آمد در کردستان بودیم و به سمت مریوان میرفتیم. هوا کم کم تاریک شد، به خاطر امنیت می بایست بدون چراغ حرکت می کردیم، تمام چراغ های جلو و عقب پاترول را گل مالیده بودند و کسانی که این مسیر را رفته اند می دانند که چه گردنه هایی دارد. حال تصور کنید در مسیر گردنه، بدون چراغ، با راننده ای جوان و بی تجربه و در کردستان، زمانی که می گفتند کرد ها سر می برند و  پاسدارها و بسیجی های آن منطقه  برای مهم جلوه دادن محل خدمت شان و یا بخاطر نفرت و یا وحشتی که از کومله و دموکرات های کرد داشتند، این مسئله را بزرگنمایی کرده و همه ما را با دلهره ای عجیب روبرو کرده بودند. یک پاترول وانت با یک “دوشکا”  در عقب قافله و یک پاترول مشابه آن در جلوی قافله در حرکت بود و قرار بود و مقرر شده بود که اگر دوشکای جلو شلیک رگباری کرد یعنی کرد ها حمله کرده اند و همه از اتوموبیل پیاده شویم و به اطراف جاده پناه برده و مخفی شویم. آن هم در شبی تیره و تار و بدون مهتاب، که چشم چشم را نمی دید. برخی از دوستان به دلایل واهی درخواست کردند که جلو در خروجی عقب پاترول بنشینند که ما ابتدا نفهمیدیم برای چیست ولی بعد از اینکه اولین رگبار به گوشمان رسید و این دوستان  فی  الفور از ترس بریده شدن سر از اتوموبیل بیرون جهیدند و در کنار جاده مخفی شدند متوجه تیزهوشی و فرصت طلبی شان شدیم.

باری نه فقط این بار، بلکه بارها و بارها صدای شلیک رگبار دوشکا به گوش رسید و ما بارها و بارها از اتوموبیل خارج و در کنار جاده پناه گرفتیم، اما نه خبری از کردها بود و نه خبری از عراقی ها و نه حتی صدای پرنده ای به گوش می رسید. گویی یا علاقمند به شلیک هوایی بیخود بود که شلیک می کرد و یا بیمار بود که ما را بترساند. و ما با خون جگر و ترس و لرز بی حد و اندازه، به مقصدی رسیدیم که نمی دانستیم کجا است. طبق معمول، هیچ کس منتظر ما نبود، جا نداشتیم، عده ای پزشک مستقر در محل (البته مثل خودمان دانشجوی سال های آخر) منتظر رسیدن ما بودند که به خانه هایشان برگردند ولی نه آن شب، بلکه روز بعد. بنابراین نمی شد جای آن ها را اشغال کرد و طبق معمول، در میان سنگر سایر پزشکان، اما با جای بسیار تنگ در هم لولیدیم و خوابیدیم که اگر نبود شوخی های مرحوم دکتر فیض و سایر دوستان شوخ، این مصیبت ها و ترس ها و لرزها را نمی شد به راحتی تحمل کرد و این شوخی ها بسیاری از استرس ها را ماسکه می کرد و می پوشاند. اگر مهتابی آن شب بود و عکس و فیلمی، می توانستم رنگ های پریدۀ شجاع ترین مان را نشان تان دهم. از رنگ شلوارها بی اطلاعم.

ما با یک جراح و یک متخصص داخلی، از روز بعد، با اطمینان و اعتماد به نفس بیشتری به ویزیت بیماران پرداختیم زیرا اگر مشکلی پیدا می کردیم  این دو را به کمک می طلبیدیم تا نوبت به حمله احتمالی برسد که هیچکس خبر نداشت کی خواهد بود حتی حاجی مسئول اورژانس! حاجی آن جا را شب اول دیدیم دیگر ندیدیم و وقتی از شب دوم موشک باران اطراف ما شروع شد، و دوستان برای سوال از چگونگی اوضاع، به دنبال او گشتند، او را نیافتند. آب شده بود و به زیر زمین رفته بود، بعد ها فهمیدیم او اصلا حاجی نبوده و ادای حاجی مسئول را درآورده تا حاجی اصلی به خاطر امنیت بیشتر لو نرود.

به هرحال، ما به جای درمان مجروحین، چند روزی را زیر همین موشک باران، فقط به ویزیت بیماران همان کمپ یا پایگاه یا اورژانس خودمان، یا پاسخ به سوالات پزشکی پرسنل همانجا گذراندیم و از حمله خبری نبود ولی روزی نبود که از همین اورژانس خودمان مجروح یا کشته ندهیم . کسی را که صبح هنگام وضو و یا موقع شستشو یا به دستشویی رفتن در صف، دیده بودیم، بعد ازظهر با برانکارد به اورژانس می آوردند تکه و پاره و آش و لاش.

خوش فکر ها، پشت سر اورژانس ما، چند عراده توپ گذاشته بودند که صدای شلیک آن به سمت دشمن دمادم شنیده می شد، اما آن ها هم بی پاسخ نمی گذاشتند و با خمپاره یا تانک و یا کاتیوشا که پشت  سر هم شلیک می شد، پاسخ این توپ ها را می داد و از بخت بد، همه در اطراف ما به زمین می خورد و گهگاه درست در مرکز و قلب اورژانس ما.

روزها هم هواپیماهای عراقی مکرر و مکرر برای زدن این توپ ها می آمدند و موشک های خود را رها میکردند. هم صدای عبورشان وهم شلیک موشک شان چنان ولوله ای می انداخت که تا ساعتی  بعد هنوز آثارش تمام نمی شد و تا می آمدی عادت کنی صدایش از گوشت برود، دوباره بر می گشتند به قصد زدن همان توپها ولی نمیدانم لاکردارها چرا ما  را می زدند؟

یکبار با یکی از دوستان، که عادت داشتیم  بعد از شستشوی صبحگاهی صورت، کمی در اطراف سنگر قدم بزنیم، به ده قدمی سنگر نرسیده بودیم که جت جنگی عراق در کسری از ثانیه عبور و موشک اش را رها کرد، ما چنان خود را بر روی زمین کوبیدیم که عینک هردوی ما، که برای شستشوی صورت برداشته و در جیب جلو لباس گذاشته بودیم خرد شد و تا پایان ماموریت بی عینک ماندیم.

روز بعد، تنها چند دقیقه بعد از جدا شدن از یک بهیار همکار که در حال شستشوی صورت و دست در جلو منبع آب بود و پس از اصابت خمپاره ای به جلو منبع آب، او را با برانکارد به اورژانس آوردند، با رنگ مثل گچ که معلوم نبود چرا و کجایش مورد اصابت ترکش قرار گرفته و پس از جستجوی فراوان معلوم شد زیر بغل وی ترکش خورده است. او را که یک بهیار ورزیده و برومند و قد بلند همدانی بود، بعد از احیا و رانیماسیون به عقب اعزام کردیم و بعدها که پرس و جو کردیم مشخص شد که دستش قطع شده ولی جان سالم به در برده است.

روز بعد که برای دستشویی در صف بودم، بعد از بیرون آمدن از دستشویی، آفتابه را به دست پشت سری خود داده و از ترس بمب و خمپاره و هواپیما، فی الفور و با دویدن، خود را به سنگر اورژانس رساندم، به طرفه العینی و درعرض چند ثانیه صدای عبور هواپیمای جنگی بلند شد و بمب خود را به سرعت رها کرد و رفت. جهنمی برپا شد و موج انفجار، چنان گرد و غباری بلند کرد که تا بیست دقیقه چشم هیچ کجا را  نمی دید و به قول فردوسی:

       زمین شد شش و آسمان گشت هشت!

جرئت  نمی کردیم سر را از زیر تخت های معاینه اورژانس خارج کنیم. شجاع ترین دوستان رنگشان مثل گچ شده بود که به همراه غبار نشسته بر سر و رویشان، منظر یک جسد متحرک را پیدا کرده بودند و دیدن شان دل هر بیننده ای را به رحم می آورد. تمامی ما شروع به نوشتن وصیت نامه کردیم، چون هواپیما ها روز به روز دفعات آمدن شان بیشتر می شد و به قول بچه های جنگ، خوب گرا به دستشان آمده بود. و اگر تا غروب آفتاب ، که چیزی به آن نمانده بود،  فقط یکبار دیگر می آمد از دست هیچ کس کاری بر نمی آمد. خدا را شکر آفتاب غروب کرد و دیگر نیامد. اما پس از نشستن غبار و توان مشاهده اطراف، ناگهان همان جوان امداد گری را که آفتابه به دستش داده بودم، به اورژانس آوردند، به نحوی که پایش از کمر قطع و به پوستی وصل بود و پا را به همراه پیکر نیمه جانش، روی برانکارد انداخته بودند. برای او نتوانستیم کاری بکنیم و او را از دست دادیم. می توانید تصور کنید چقدر خود را به مرگ نزدیک احساس می کردیم؟

همین طور جوان بود که پر پر می شد و ما شاهد آن بودیم و نگران خویش نیز، با این اتفاق دیگر کسی ملاحظه چیزی را نمیکرد و با توجه به مشاهده روز افزون بازگشت نیرو های بسیجی وسپاهی به عقب و احتمال آمدن نیرو های عراقی به بالای سر ما در سنگر، همه پرسنل اورژانس از پزشک و امداد گر و بهیار و راننده به سمت حاجی مسئول حمله آوردند. از جمله ما پزشکان که او را به چادر خویش کشاندیم ( براحتی و به پای خود نمی آمد، شان و مسئولیت و مشغله اش بسیار بالاتر و بیشتر از این بود که  به چادر پزشکان سر بزند و ما پزشکان اگر کاری داشتیم می بایست به سنگرش می رفتیم، و در واقع به نحوی او را کشان کشان تا سنگر ما آوردند). در سنگر ما یکی از پزشکان که رشادت بیشتری داشت و یا بیشتر ترسیده بود ، به نحوی محتاطانه، اما با کمی تغیر رو به حاجی گفت: که این چه وضعی است برای ما پیش آورده اید؟ ما پزشک ایم و نه گوشت دم توپ، نه نیروی امدادی و یا خط شکنان بسیجی که به عنوان باز کننده منطقه مین گذاری به جلو بفرستید. تمام نیرو های ما در حال عقب نشینی اند. آن طور که شنیده ایم، عراق در حال موشک باران پل ها است و اگر بتواند پل های حیاتی ما  را بزند، همه ما این جا اسیر خواهیم شد و قس علیهذا . حاجی گوش می کرد و حق به او می داد و می گفت باید دستور از بالا برسد و تا نرسد حق تکان خوردن از این جا را نداریم، تمام ما چه پزشک و چه  امدادگر و چه مجروحین. همکار پزشک مان داشت ادامه می داد که “یا” همین امشب و “یا” فردا صبح تماس بگیرید و ما را به عقب تخلیه کنید ( عجب کلمه نا موزونی است این تخلیه ولی یادمه همیشه این کلمه برای نیرو ها بکار میرفت، لابد اون موقع تخلیه چاه رواج این  روزها را نداشت و گرنه برای نیرو های اسلام این کلمه را به کار نمی بردند و فقط برای اسرای عراقی به کار می بردند)  پزشک جراح حزب اللهی و رشید ما همچنان که سرش رو به پایین بود و خود را به جمع آوری آشغال ها و پرز های پتو سرگرم کرده بود، که یعنی من هیچ اعتراض و عجله ای برای برگشتن ندارم، بدون اینکه سر خود را بلند کند، زیر لب غرید به همکار سخنگو، که “یا” یعنی چه؟ همین امشب باید برویم، نه فردا صبح، چه معنی دارد این طور حرف زدن؟ “یا” یعنی چه؟

حال این فشار ها باعث شد یا این که دستورهمان شب از بالا آمد، نمیدانم، ولی از صبح روز بعد “تخلیه” نیروهای آن محل  آغاز شد. به ما هم صبح زود اتوموبیل پاترول قراضه و لگن واری  دادند که به همراه چند تن دیگر از دوستان، دوباره در عقب پاترول، تپاندند و به سمت پشت جبهه روانه.

همکار جراحی که ذکر اش رفت و تا قبل از آن آرزوی شهادت داشت و دائم از فضائل جبهه رفتن سخن می راند، دوباره با ما و در جلوی اتوموبیل نشسته بود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید که از فیض شهادت رسته است ما نیز کمتر از او خوشحال نبودیم و در حالی که شب قبل اشهد خود را  گفته و وصیت نامه بسیار کوتاه و چند خطی خویش را نوشته بودیم، اکنون در حال باز گشت به آغوش خانواده بودیم و می دانستیم دوباره  فرزندان مان را خواهیم دید. ایشان در طول راه، برعکس زمان آمدن به جبهه، که مکررا از فضائل جبهه سخن می گفت و آرزوی شهادتش را دائم به رخ ما می کشید، و بسیار سنگین و جدی خود را نشان می داد، از فرط خوشحالی هرچه در چنته داشت بیرون ریخت و آن قدر مصدر معروف خویش را برای کلمات “فرار” و “در رفتن” تکرار کرد که می مردیم از خنده،البته این کلمات، برعکس دفعات قبل، برایمان ملال آور و خسته کننده نبود بلکه بسیار شادی آور هم بود که برای کلمات “فرار” یا “در رفتن” درست می کرد:

 فتدر درو، در دراتون، دور دور! یا فتفر فرو، فر فراتون، فور فور.

نکته جالبی که یادم آمد این بود که یکی از دوستان ما که یا شجاعتش از ما کمتر، یا هوشش از ما بیشتر بود، از همان ابتدای شنیدن صدای گلوله و توپ، حتی گلوله توپ خودی، اولا تعداد زیادی قرص لوموتیل مصرف میکرد که کمتر نیاز به دستشویی پیدا کند و ثانیا قوطی های خالی کنسرو را برای قضای حاجت کوچک داخل سنگر نگاه می داشت تا حتی برای این کار از سنگر خارج نشوند، غافل از اینکه اگر موشک ها به نزدیک شان اصابت میکرد هیچ سنگری محفوظ نبود و فقط خدا میتوانست انسان را حفظ کند که مثلا خمپاره و موشک جایی بخورد که ایشان حضور ندارند و یا ترکش خمپاره بخورد به بغلی و یا از بالای سر انسان رد شود همه چیز به شانس و اقبال و خواست خدا بر می گشت و گرنه قوطی کنسرو و قرص و از سنگر بیرون نرفتن ، کارساز نبود.

در همین جا هم باید یاد کنم از دو پزشک رشید و شجاعی که از نیرو های کادر ارتش بوده و از فرط اقامت های اجباری فراوان در این مناطق چنان با صدای توپ و تانک و خمپاره و هواپیما عجین و بی پروا شده بودند که الحق مورد تحسین همه واقع می شدند. چنان با این صدا ها آموخته و آمیخته شده بودند که  در کسری از ثانیه، از روی صدای سوت خمپاره یا توپ یا کاتیوشا، هم نوع آن را تشخیص می دادند و هم محل تقریبی اصابت آن را، حداقل می فهمیدند که از روی سر ما رد می شود و به اطراف ما اصابت نمی کند. همین باعث می شد که برخلاف ما که با کوچکترین سوت و صدایی خود را به خاک و خل می کشیدیم و روی زمین دنبال سوراخ می گشتیم، این دو نفر پزشک رشید همان طور می ایستادند و خرابی موشک و خمپاره را دنبال می کردند و یا هنگامی که خطر آمدن هواپیما هر لحظه بیشتر از قبل می شد و ما به دنبال سوراخ موشی برای پنهان شدن می گشتیم، این دو نفر به دنبال دیدن هواپیما و به دنبال خرابی ها و جراحت ها و کشته شدن هایی بودند  که به بار می آورد. هر کجا هستند، به سلامت باشند. یکی از آن ها اکنون چشم پزشک قابل، پر بیمار و بسیار متین و قابل احترامی شده است و از نزدیک با او در تماس هستم. دیگری را فقط میدانم سالم و زنده و سرحال است.

ما را به ایلام منتقل کردند و نه به مشهد، زیرا هنوز ماموریت بیست روزه این گوشت های دم توپ به اتمام نرسیده بود و در این تفکر بودند تا اگر بتوانند دوباره ما را به منطقه دیگری منتقل کنند. و چند روزی را در چادری در اطراف ایلام گذراندیم و الحق با توجه به امنیتی که داشتیم، بسیار سرخوش و شاد بوده و در هوای پاک  و سرزمین حاصلخیز و بسیار سر سبز ایلام خوش گذراندیم. بهرحال این ماموریت نیز به اتمام رسید و برگه پایان کار را گرفتیم و از همان جا اتوبوسی برای برگرداندن ما به مشهد مهیا شد و به آن سو روانه شدیم.

در اتوبوس همه چیز به خوبی پیش میرفت. روشنایی روز را با شوخی های خاص پسرانه  گذرانیدیم  و متوجه موضوع خاصی نشدیم .چون هم سرگرم خویش بودیم و هم حادثه خاصی به وجود نیامد. با فرا رسیدن شب و خسته  شدن بچه ها، و با به خواب رفتن بچه های خوش خوابی که در هر شرایطی می توانستند بخوابند، حتی ایستاده، حواس برخی از دوستان ترسو تر به جاده منعطف شد.  در جایی متوجه شدیم که راننده خسته شده و تصمیم به استراحت دارد تا همکارش به جای او رانندگی کند. در همین حال که منتظر بودیم تا توقف کند و جای خود را با یکدیگر عوض کنند، ناگهان در حرکتی محیر العقول و عجیب که تا کنون در عمر خود ندیده بودیم، قبل از این که متوجه شویم چه می کنند، دو راننده جای خود را درحالی که اتوبوس در حال حرکت بود، عوض کردند، درشرایطی که همه آن ها که بیدار بودند مغزشان به سمت دهانشان سرازیر شد. از این پس و با دقت بیشتر به جاده، و مشاهده چند خطای راننده دوم متوجه شدند که راننده یا خوابش می آید و یا ناشی است و یا دمی به خمره زده و به قول معروف نشئه است، زیرا سر پیچ ها اتوبوس یا به شانه خاکی سمت راست می افتاد و یا با انحراف به چپ، اتوموبیل های روبرو را با خطر مواجه می ساخت. چندین بار این مسئله تکرار شد و صدای بلند بچه ها که دائم راننده را متوجه پیچ خطرناک یا حادثه ای در شرف وقوع می کردند، بقیه را از خواب بیدار و در ترس و لرز و اعتراض به راننده، با آن ها همراه کرد. بالاخره راننده اتوبوس را با سرو صدای بچه ها متوقف کرد و وقتی از جلو تر با راننده جدید برخورد کردیم، متوجه شدیم که از یک چشم نابینا است و با همان یک چشم رانندگی می کند و تمام این انحراف به چپ و راست او، از همین منشاء می گرفت. ما که از جهنمی فرار کرده و از مردن در میدان جنگ گریخته بودیم، اصلا مایل به کشته شدن در جاده نبودیم و به هر فلاکتی که بود راننده اول را، علیرغم خواب آلود بودنش به دومی ترجیح داده و پشت فرمان نشاندیم. این گونه بود که به سلامت به مشهد رسیدیم.

در مرتبه دیگری که به خاطر ندارم که راه رفتن اش از کجا و چگونه بود، چشم که باز کردیم در جزایر مجنون بودیم. در جاده ای  که دو طرف آن آب بود و پر بود از  گیاه و خزه و نی. تمام نقل و انتقالات از طریق قایق و نیز همین جاده که در میان تالاب کشیده شده بود، انجام می شد. فقط این را به خاطر دارم که ایام نوروز بود و بچه های سنگر ما، هفت سینی از سیخ، ساطور، ست سرم، ست پانسمان و سرم و از این قبیل سین ها درست کرده بودند. از آن صحنه  عکسی به یادگار گرفتیم و از روی همین عکس است که اجزاء سفره هفت سین را و آن جا را به خاطر می آورم. هر شب تنها نور مهتاب و منور زدن های مکرر و مکرر، شب های تیره آن جا را روشن می کرد، در غیر این صورت و در شب های بدون ماه و بدون منور، بیشتر به شب اول قبری می ماند که هیچ روزنی به بیرون نداشته باشد و چشم، چشم را نمی دید. به خاطر امنیت بیشتر، درون سنگر هم با حداقل نور و حداکثر استتار روشن می شد. سنگر بسیار کوچکی داشتیم و هیچکس نمیدانست برای چه آنجا هستیم و منتظر چه هستیم. مدت پانزده روز تمام را با حول و ترس، شب را به روز می آوردیم و روز را به شب و منتظر حملۀ در پیش رو بودیم. تو گویی متهمی را پانزده روز تمام در انتظار اعدام بگذارند، آخرهمه ما که تشنه شهادت نبودیم، همه ما که داوطلبانه برای شهادت نیامده بودیم که بی صبرانه منتظر شروع حمله باشیم و برای شهادت و رفتن به کام مرگ، لحظه شماری کنیم.

 الغرض تعداد انسان های چون من بسیار بیشتر از دسته دیگر بود و به جز آن ها که در خط مقدم جبهه، با تفنگی بر دوش، جان خود را در کف دست می گذاشتند و به جلو رانده می شدند و نمی دانستم دقیقا چه احساسی دارند تا زمانی که شهید شده یا به سختی مجروح به نزد ما آورده می شدند، اکثر کسانی که ما می دیدیم و با آن ها در تماس بودیم، همه از مرگ شدیدا هراس داشته و دائما از شهادت با شوخی و مسخره کردن یاد می کردند که بله ” امشب بوی شهادت میاید” یا ” امشب بوی شهادت می دهی” و شوخی هایی از این دست.

باری هر روز نیرو ها جابجا می شدند و همان قایق های تندرو که همه وصف شان را زیاد شنیده ایم به کنار جاده و چادر ما می آمدند و هراسی از خبر های حمله در دل ساکنین آن جا می انداخنتد و میرفتند. سرآخرهم بدون هیچ حمله و بزن و بکوبی، دوره ما تمام شد و دوباره با همان خواری و خفتی که عرض کردم و پس از چهل و هشت ساعت طی طریق به مشهد و به سر زندگی خود برگشتیم. هنوز برای من این سوال باقی است که چرا ما را با احترام می بردند و هنگام برگشت این گونه بی قید و بی خیال ما  را به امان خدا رها می کردند. تنها چیزی که به ذهنم میرسد و می رسید این بود که شاید مثل بسیاری از نیرو های بسیجی، ما را هم گوشت دم توپ فرض میکردند و برنامه خاصی برای برگرداندن ما نداشته اند و شاید ناراحت هم بوده اند که چرا باید این ها زنده بمانند و در حالی که این همه جوانی که به خط مقدم رفته اند، کمتر کسی به خانه بر میگردد، چرا این ها سالم برگشته اند، خدا عالم است.

در طول مدت دانشجویی شش بار به جبهه رفتم یعنی چیزی حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ روز که با اتمام تحصیل و ورود به دوره مقدس تر  سربازی، وعده دادند که این مدت از دوره سربازی ما کسر خواهد شد اما با ورود به این دوره و پیگیری من برای این امر و بردن تمام مدارک و پایان کار هایی که از حاجی های مسئول مختلف، معلوم شد که  این پایان کارها هیچ کدام، هیچ ارزش و اعتباری برای سازمان نظام وظیفه ندارند و باید آن ها را بر سر طاقچه یا بر سر کوزه بگذارم، زیرا یکی مهر نداشت، یکی امضاء معتبر نداشت، دیگری تایید ستاد مشترک را نداشت و با  اینکه همه مدارک را  حتی به ستاد مشترک در تهران هم بردم ولی مرغ یک پا داشت و هیچیک را قبول نکردند. قبلا هم گفته بودم که جنگ صاحب نداشت. تنها ۲۰ روز از خدمت مقدس سربازی ام کم شد.

با ورود به دوره سربازی و تقسیم نیروها، بنده چون گوشت قربانی نصیب شهربانی وقت (نیروی انتظامی فعلی) شدم، نه اینکه یک پزشک نصیب شهربانی شده باشد، بلکه شهربانی (والبته سایر نیرو ها) به عنوان صاحب و مالک این نیرو، می توانست هر چه می خواهد بر سر این وظیفه قربانی بیاورد. البته آن موقع  نمی فهمیدم و نمی دانستم که شهربانی جزو نیرو های بسیار خوب است و اکثر نیازمندی های خدمتی اش در شهر است و فکر می کردم مثل سایر نیرو ها بایستی تمام مدت در جبهه باشیم. آن موقع بیشتر ترس من و سایر سربازهای وظیفه، نصیب سپاه شدن این گوشت قربانی بود چون معروف بود تا انسان را ( و به خصوص وظیفه ها را) به کشتن ندهد تن به رضایت نمی دهد. البته بعد ها فهمیدم که اداره های مهاجرت آمریکا و کانادا حتی برای کسانی که سربازی شان را در سپاه خدمت کرده اند بسیارسخت گیری میکند.

با اینکه خانه و خانواده ام در مشهد بودند، برای انجام سه ماه آموزش ابتدایی به بیمارستان شهربانی تهران اعزام شدم ولی به جای سه ماه، تنها ۱۷ روز آموزش، آن هم چه آموزشی، دادند و روانه بیمارستان شهربانی برای خدمت در بخش های مختلف آن شدیم. آن جا متوجه شدم که تمام پزشکان و دندانپزشکان هم خدمتی ام از فرزندان آقا زاده ها و پارتی دارها هستند و چگونه خداوند مرا با این گروه همراه کرده بود، تنها خودش می دانست. به یاد دارم که یکی از آن ها که به عنوان کارشناس آزمایشگاه با ما مشغول انجام خدمت بود اصولا هیچ چیز از آزمایشگاه نمی داند. نه لام و لامل می داند چیست و نه حتی یکبار لوله آزمایشگاه به دست گرفته است و به خاطر پدرش( که نمیدانم چه کاره بود) با پارتی بازی محل خدمت اش در بیمارستان شهربانی تعیین شده است. وقتی که بیشتر با آنان صمیمی شدیم، بیشتر آن ها دنبال این بودند که بدانند پارتی من کیست و من نمی فهمیدم منظورشان چیست چون تنها همای شانس و اقبال بود که بر سرم نشسته بود. شاید خدا جبران جبهه ها و سختی هایی را که کشیدم، کرده بود، لااقل با این طور فکر کردن دلم کمی خنک تر می شد.

از اقبالی که به من رو کرده  بود سر از پا نمی شناختم و همان طور که گفتم، با اینکه خانواده ام در مشهد بودند اما از اینکه پس از سال ها دوری از پدر و مادر، این توفیق دست داده بود که دوباره در آغوش و نزد آن ها در تهران باشم و به عنوان فرزند بزرگ،  قدری از محبت های آن ها را جبران کرده  و عشقم را نثارشان کنم، بسیار مشعوف بودم.

چند ماهی از خدمت به این سیاق گذشت. نزدیک ایام عید بود و با این تفکر که ایام عید را با دیگر پزشکان وظیفه وکادرشهربانی تقسیم کرده و هریک دارای مدتی مرخصی خواهیم بود، خود را آماده رفتن به مشهد کرده بودم. غافل از اینکه سرهنگ ها و تیمسارهای پزشک شهربانی برایمان نقشه ای چیده اند. حدود اوائل اسفند ماه ۱۳۶۳، نامه ای به دستم دادند که می بایست خود را در تاریخ پانزده اسفند ماه خود را به شهربانی آبادان معرفی و تا ۱۵ فروردین آن جا بمانم. بر جای خشک ام زد. به اتاق رییس بیمارستان رفتم و گفتم من بیش از ۶ ماه است که همسر و فرزندانم را ندیده ام چگونه می توانم ایام عید را هم دور از آن ها بگذرانم  ایشان با اینکه از رقت انگیز بودن وضع من دلش به رحم آمده بود و الحق انسان بسیار شریف و مهربانی بود، فرمودند که مسئول تقسیم پزشکان سرهنگ فلانی است. سرهنگ هم بلافاصله بعد از نوشتن ابلاغ ماموریت من به مسافرت رفته بود، دست هیچکس دیگر به او نمی رسید. هیچ چاره و راهی باقی نمانده بود. تنها دلخوشی که رییس به من داد، این بود که پس از این یک ماه می توانی از ۱۵ روز مرخصی استفاده کنی! که بعد ها فهمیدم این دلخوشی، حق قانونی و معمولی هرکسی است که یک ماه در جبهه مانده باشد! دستش درد نکند این جناب سرهنگ شریف و مهربان!

در موعد مقرر در فرودگاه قلعه مرغی بودم تا با هواپیمای نظامی و البته بسیار محترم تر از زمان دانشجویی به آبادان بروم. در اهواز پیاده شده و به شهربانی آبادان خود را به رییس وقت معرفی کردم و ایشان فرمودند باید منتظر باشی تا اتوموبیلی که به سمت آبادان میرود شما را هم ببرد. که پس از حدود سه ساعت معطلی و بلاتکلیفی بالاخره اتوموبیلی پیدا شد و مرا به شهربانی آبادان رساند.

در آن زمان احدی در شهر بجز پرسنل شهربانی وجود نداشت . شهر به این بزرگی تا چشم کار می کرد خانه های خراب و ویران شده و نشده بود که صاحبان آن ها  تمام اسباب و اثاثیه خود را گذاشته و به عنوان جنگ زده به شهر های دیگر ایران پناه برده بودند. احدی در شهر به چشم نمیخورد. شهر سوت و کوری که سکوتش را، هر چند دقیقه یکبار، صدای عبور و اصابت خمپاره ای در پالایشگاه می شکست. اصابت خمپاره به پالایشگاه صدایش با سایر نقاط کاملا متفاوت و همچون اصابت سنگ به یک منبع خالی آب بود. اما دیگر چیزی از پالایشگاه باقی نمانده بود و در واقع صدا، صدای اصابت خمپاره به همین منابع خالی نفت بود.

خود را به ریاست محترم شهربانی آبادان معرفی و خدمت من به عنوان پزشک در آن جا آغاز شد. اتاقی که به من دادند، در مقایسه با وضعیت جبهه های قبل، بسیار عالی به نظر میرسید ، کولر، فرش، کتاب، تلویزیون همه چیز فراهم بود. با پزشکیاری که از شهری دیگر به آن جا اعزام شده بود و ایشان هم وظیفه بود هم اتاق شدم. پسر جوان خوبی بود و مرا با همه چیز آشنا کرد. از همان جا بخور و بخواب شروع شد. روز ها گذشت و خبری از بیمار نبود و اگر هم بود قبل از باز کردن دهانم همکار پزشکیار قرص مسکن و سرماخوردگی را به دستشان می داد و آن ها را روانه می کرد. هرچه باشد تا قبل از آمدن من به آنجا، او آقای دکتر آن جا بود.

کنار اتاق ما، اتاق عقیدتی سیاسی شهربانی بود که از روی قاعده می بایست خیلی حواسمان جمع باشد اما با آمدن راننده حاج اقای عقیدتی سیاسی متوجه شدم که او هم از ما مردم است و اصلا  برای شهادت داوطلب نیست بلکه اجبارا و به نیت خاصی که فقط خودش میدانست، اما نمی گفت به جبهه امده بود و با یک من ریش، و با رفتاری خاص همه را قانع کرده بود که به جای رفتن به خط مقدم، در خدمت روحانی مسئول عقیدتی سیاسی باشد. جوان حدود ۲۵ ساله ای بود که آن قدر بامزه بود و آن قدر شوخی های مختلف مودبانه و گاهی غیر مودبانه و البته نه رکیک، می کرد که ما از خنده روده بر می شدیم. ابتدا او مارا مطمئن کرد که حاج آقا بسیار مرد شریفی است واصلا کاری به کار کسی ندارد و سپس ما  را با او آشنا کرد و در اتاق ایشان به خدمت شان شرفیاب شدیم. روحانی بسیار خوش مشربی بود. متولد نجف ولی ساکن خوزستان بود. ما را بسیار به خوبی پذیرفت و مدت زیادی گپ زدیم. در همین جلسه بود که متوجه شدم دایره عقیدتی سیاسی دارای ویدیوی وی اچ اس است و فیلم های متعدد و زیادی(مجاز و غیرمجاز) دارند، من هم که عشق فیلم، از فردای آن روز ویدیو در اختیار ما قرار گرفت و شبها تا دیر وقت به همراه پزشکیارم تا پاسی از شب گذشته به دیدن فیلم می پرداختیم. آن هم فیلم هایی که در تمام مدت تحصیل آرزوی دیدن شان را داشتم و درس فرصت آن را به من نداده بود. فیلم های کلاسیک سالهای شصت میلادی که در مورد جنگ جهانی دوم و در مورد نازی ها ساخته  شده بود مثل قلعه عقاب ها. شاید بی اغراق روزی ۳ یا ۴ فیلم می دیدم. کاری که نبود و اگر هم بود، توسط پزشکیار محترم رفع و رجوع می شد. من هم اصراری به ادای دکتر ها را در آوردن نداشتم. شب ها تا دیر وقت فیلم میدیدم و صبح ها تا دیر وقت خواب بودم و پس از بیدار شدن هم کتاب های مختلف می خواندم. یکی از بیاد ماندنی ترین کتاب هایی که آن جا خواندم، خواجه تاجدار و بخش سرطان اثر الکساندر سولژنیتسین بود که نمی دانم به خاطر شرایط بود و یا به خاطر زیبایی کتاب ها، که هنوز که هنوز است خاطره و اثر این کتاب ها بر من پایدار باقی مانده وهنوز لذت شان زیر دندانم است. تا این که یک روز خبر رسید جناب سرهنگ صدای شان درآمده وگله کرده اند که چرا دکتر در اتاق خودش را حبس کرده و چرا صبح به صبح مثل بقیه پرسنل نمیاد این جا ادای احترام کند. من هم فی الفور کاسه کوزه را جمع کرده و از ترس به اتاق ایشان برای سلام رفتم که بسیار با سردی برخورد کرد و من هم که انگار ادای تکلیف کرده باشم، هنگام خداحافظی، به ایشان عرض کردم که کاری برای انجام نیست و بنابر این وقت خود را به کتاب خواندن می گذرانم ( و نه فیلم دیدن، که عیب بود آن موقع وغیر قانونی بود که ویدیوی عقیدتی سیاسی در اختیار من باشد) ایشان هم فرمودند که اشکالی ندارد ولی گاهگاهی گزارش به من بدهید. عرض شد چشم و به سوراخ و اتاق خود بازگشتم و به کار خویش ادامه دادم.

با راننده عقیدتی سیاسی بسیار صمیمی شدیم و البته با خود حاج آقا، چرا که اصولا این گونه سفرها، مثل سفر مکه، آدم ها بسیار به هم نزدیک می شوند و بسیاری را در سفرها می شود به خوبی شناخت. روزهایی که این دو ماموریتی داشتند و یا به بیرون از ساختمان می رفتند ما دونفر پرسنل بهداری را هم با خود می بردند. جاهای مختلفی را دیدیم از قبیل خرمشهر ویران شده، مسجد معروف اش که همه آن را هزاران بار از تلویزیون دیده ایم، پل عظیم خراب شده اش، بازارهای تخریب شده اش، که فقط این ها قابل مشاهده بوده و می توانستیم تشخیص دهیم چه بوده اند، بقیه شهر کاملا ویران شده و هیچ خانه ای، لااقل تا آنجا که چشم کار می کرد، مشاهده نمی شد. تماما ویران شده بودند. درست مثل اینکه محل تخلیه نخاله بنایی بود یا پالایشگاه آبادان که آن هم سرنوشتی شبیه خرمشهر داشت، سینما رکسی که در سال ۵۶ آتش گرفته بود و نزدیک شهربانی و همان طور باقی مانده بود و بسیاری از نقاط دیگر را به همراه واحد عقیدتی سیاسی بازدید کردیم.

در یکی از روز ها، که به همراه حاج آقای عقیدتی سیاسی و راننده خوش مشرب و طنازش به گرد ش دسته جمعی رفته  بودیم وارد خانه ای شدیم که درست و دست نخورده باقی مانده بود و نمی دانم آن را چگونه حفظ کرده بودند که از آن به عنوان پایگاهی مخفی از بقیه  از آن استفاده می کردند ( مخفی از چه کسی بود نمیدانم کاری هم به این حرف ها نداشتیم) تلویزیونی داشت که میشد به راحتی کانال های تلویزیونی عربی را گرفت و رقص های عربی و برنامه هایی که در آن موقع غیر مجاز محسوب می شد، ببینیم. در آن موقع دیدن زن های بی حجاب بسیار وقیح و بد می نمود، چه برسد به دیدن رقص های عربی و به نظرم حاج آقا حتی در اتاق خود در شهربانی جرئت نمی کرد این کانال ها را بزند زیرا می ترسید کسی وارد شود و یا ردش را بگیرند. گرچه حاج آقا روی خود را بر می گرداند و استغفرالله های مکرر می گفت، اما این راننده با مزه، آن قدر با ایشان شوخی می کرد تا بالاخره صحنه ای را به او نشان دهد و ایشان لطف کنند و نگاهی که مثلا با اکراه انجام می شود به تصویر این زن نیمه برهنه بیندازد. ما از طرز نگاه ایشان و از کار و کردار این راننده از خنده روده بر می شدیم ، از دل حاج آقا هم که فقط خدا خبر داشت و خودش، و مصداق بارز همان شعر معروف حافظ بود که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند، بگذریم.

روز عید فرا رسید و موقع تحویل سال، همگی در اتاق جناب سرهنگ رییس شهربانی دعوت بودیم. تازه آن جا بود که بعد از قریب پانزده روز با اکثر پرسنل و با جناب سرهنگ از نزدیک تر آشنا شدیم و پس از این که پرسنل زیر دست شان رفتند و فقط چند نفر معاونین ایشان باقی مانده بودند شوخی ها شروع شد. بسیار اهل شوخی بودند. در آن موقع من بسیار بیش از الان اهل جوک و شوخی بودم و در هر مهمانی شرکت میکردم مورد توجه شدیدی قرار می گرفتم چرا که علاوه بر هزاران جوکی که بلد بودم و آن ها را به صورت سمعی و بصری و در واقع مثل تئاتر اجرا می کردم. آواز هم در محافل خصوصی می خواندم البته در شهربانی و در آبادان که جای خواندن نبود ولی جوک، آن هم در حضور جناب سرهنگ و نه در حضور پرسنل دون پایه مجاز بود. چنان دل جناب سرهنگ را با این جوک ها بردم که از روز بعد دنبال من می فرستادند و ساعتی را با هم خوش بودیم و به جوک گفتن و نیز تکرار کلمه اصلی جوک های قبلی وخندیدن به آن می گذراندیم. مثلا می گفت دکتر جون بدخواه مدخواه نداری؟ این قسمتی از جوکی بود که کمی بی ادبی بود و در روز نوروز به او گفته بودم و او تا آخر سفر این سوال را از ما می کرد. دیگر نان ما تو روغن بود و از آن پس تنها نیم ساعت تا یک ساعت را با جناب سرهنگ می گذراندم و این مجوزی برای مرخصی من در بقیه بیست و چهار ساعت روز بود. البته گاهی هم مشکل ساز بود چون واقعا دلش برای من تنگ می شد و دنبالم می فرستاد. همین شد که در پایان ماموریت، بر خلاف حاجی های مسئول جبهه های زمان دانشجویی، ما را خیلی با احترام و با اتوموبیل مخصوص خودشان تا شهربانی اهواز فرستادند و برای اعزام وبرگشتنم به مشهد هم سفارشات لازم به رییس شهربانی اهواز و دوستان شان در آن جا کردند. هر کجا  هست خدا نگهدارش باشد.

پس از بازگشت از آبادان، پانزده روز مرخصی به من اعطا شد و به مشهد رفتم و چون مشهد هم شهربانی داشت در بازگشت در خواست انتقال به مشهد را دادم که ریاست بیمارستان فقط با تعیین جانشین موافقت کرد که ابتدا بسیار خوشحال شدم اما نمی دانستم این تعیین جانشین بیش از شش ماه به طول می انجامد. سوالی که بعدا برایم مطرح شد این بود که آیا برای این ماموریت که سخت نبود ولی ایام بدی داشت و به جای بدی فرستاده می شدی هیچکس دیگری جز من نبود؟ در حالی که به جز من چند پزشک و دندانپزشک دیگر هم بودند، ولی آن ها از تهران تکان نخوردند و اگر تنها همین یکبار بود خوب می گفتم شانس این طور بوده و خواست خدا بوده، اما یکبار دیگر هم این اتفاق برای من افتاد و درست در زمانی که احدی راضی به رفتن به آبادان نبود، یعنی در وسط مرداد ماه که خوزستانی ها به آن خرما پزون می گویند دوباره قرعه فال به نام من  بیچاره زدند و همان نوشتن ابلاغ شبانه وغیب شدن جناب سرهنگ مسئول تقسیم نیرو های جبهه، تکرار شد وهیچ چاره ای وجود نداشت وهیچ بهانه ای قابل قبول نبود اما این بار با توجه به در خواست های مکرر من و موی دماغ ریاست محترم شدن کار خود را کرد و من فقط به این شرط قبول کردم که پس از بازگشت بلافاصله به مشهد منتقل شوم و رییس پذیرفت و من هم با همین امید دوباره اما این بار در فصل خرما پزان خوزستان، عازم شهربانی اهواز شدم.

اما این بار، به خوشی بار قبل نبود. به اهواز که رسیدم هیچ چهره آشنایی ندیدم. شهربانی اهواز در مرداد ۶۴ بسیار شیر تو شیر و بهم ریخته تر از سال قبل می نمود، نمیدانم چرا، ولی با ورود من و معرفی خود به عنوان پزشک شهربانی آبادان، با هرکس که حرف می زدم و خود را معرفی می کردم گویی با دیوار حرف می زنم، می شنید اما به روی مبارک نمی آورد و رد می شد یا می گفت در نگهبانی بنشین تا ببینیم چه می شود . این حرف آخر را بالا ترین درجه داری را که دیدم گفت. پس از چند ساعت معطلی و بی نتیجه بودن اعتراضات من ، تصمیم گرفتم به اتاق رییس بروم و عرض حال کنم که این کار را کردم و نتیجه اش این شد که رییس به همان کسی دستور داد مرا به شهربانی آبادان ببرند که از صبح و از زمان رسیدن مرا در نگهبانی معطل کرده بود. همین شد که جناب سروان به تلافی رفتنم به نزد رییسش، تا عصر همان روز، گرسنه و تشنه و بدون آب و غذا، نگه داشت. چقدر ما پزشکان باید بهای درس خواندن و پزشک شدنمان را بدهیم و چقدر و تا کی باید بهای پزشک نشدن بقیه را بدهیم و این قدر در معرض تخلیه عقده دیگرانی که به هر دلیل نتوانسته اند پزشک شوند، قرار گیریم، نمیدانم. کاش تمامی داشت این مصیبت که الآن گاهی احساس می کنم بد تر هم شده وعده این صاحبان عقدۀ پزشک نشدن بیشتر هم شده است.

 سر آخر هم در آن فصل گرم و در پانزدهم مرداد ماه ۶۴، مرا با جیپ شهربانی، و تنها  فقط تا به ابتدای جاده آبادان-اهواز رساندند تا خود با مینی بوس کنار جاده خود را به آبادان برسانم. کاری که اگر صبح انجام و پیشنهاد شده بود هم سریع تر انجام می شد وهم اینکه گرمی هوا کم تر بود. یک مینی بوس شخصی زمان جنگ، بدون در و پنجره درست و حسابی، بدون کولر و هیچ وسیله خنک کننده دیگری، تنها با یک ترموس یا کلمن آبی که در عرض ده دقیقه اول یخ اش آب شد، در ده دقیقه دوم به آب گرم و در ده دقیقه سوم به آب جوش و غیر قابل شرب تبدیل شد، با کرایه ای به قیمت خون پدرش.

هنوز که هنوز است، گرمایی را که در آن روز خوردم، فراموش نکرده ام. دیگر هیچ زمان از عمرم چنین گرما زده نشدم. آن قدر حالم بد بود که به یاد ندارم که چقدر طول کشید تا ما به دروازه آبادان رسیدیم و همان جا پیاده شدم، در حالی که در دمدم های غروب تنها و تنها سگ های ولگرد بیرون  بودند و احدی پیدا نمی شد که سوال کنم چگونه باید به شهربانی بروم. تنها راننده مینی بوس یک راهنمایی ام کرد که ماشین های شهربانی در چه قسمتی توقف و یا همکارانی را که قصد رفتن به اهواز دارند پیاده و سوار میکنند، و اگر نبود این راهنمایی، خدا می داند که سرنوشت من آن شب چه می شد و چگونه در آن شهر بی در و دروازه و بدون نشانی از هیچ جنبنده ای، البته به جز سگ های ولگرد بیچاره ای که از بدبختی شان متولد آن نقطه جغرافیایی بودند و دنبال غذا می گشتند، خود را به شهربانی می رساندم و همان راهنمایی، راهنمای من شد تا به محل درستی برسم و اتوموبیل را پیدا و خود را به شهربانی آبادان برسانم. شب را در اتاق مخصوص پزشک که عوض نشده و همان اتاق قبلی بود با امکانات قبل و نام بهداری شهربانی را هم به یدک می کشید، سر کردم و از خستگی تو گویی نخوابیدم بلکه تا صبح مردم.

صبح روز بعد، هنگامی که از خواب بیدار شدم و برای معرفی خود به اتاق ریاست رفتم، آن چنان که انتظار داشتم ریاست شهربانی عوض شده و فردی بسیار عبوس و خشک و جدی بود که با توجه به ته ریشی که داشت مشخص بود با قبلی که ریش تراشیده بود، کاملا متفاوت است و بیدی نیست که با جوک های من بلرزد و دلش نرم شود، اما چه باک ما هم که پی کار خود گرفتیم و کاری به وی نداشتیم. پزشک یار نداشتم، رییس عقیدتی سیاسی عوض شده بود و روحانی بسیار خشک و جدی تر از رییس شهربانی، و راننده ای جدی تر از این روحانی که در تمام طول یک ماه ماموریت به هیچ وجه هیچ تماسی با آن ها برقرار نشد. نه اینکه من نخواهم، اصلا راه نمی دادند که ما بخواهیم با آن ها ارتباط برقرار کنیم و گرنه در همان جلسه اول چند تا شوخی جنسی، آن چنان که معمول خودشان است، با آن ها می کردم و زود از راه به درشان می کردم اما راه ندادند که ندادند.

به همین دلایل فوق ماموریت این بارمن بسیار پر بارتر از بار اول شد و آن قدر در تنهایی روز و شبم کتاب خواندم که در هیچ دورۀ  عمرم، نخوانده  بودم. با خود می اندیشیدم که کاش قدری از این مطالعات را قبل یا بعد از انقلاب داشتم تا هنگام بحث های سیاسی کنار خیابان دانشگاه مشهد، شنونده محض نبودم  و چیزی برای گفتن هم داشتم. این بار نه از فیلم خبری بود، نه از ویدیو و تلویزیون و نه از گردش های دسته جمعی در اطراف خرمشهر و آبادان و نه از شوخی ها و خنده های بار قبل. تنهای تنها یک ماه را سر کردم. شاید در طول یک ماه از تعداد انگشتان دو دست  هم بیمار نداشتم. روحانی عقیدتی سیاسی هنگام  نماز جماعت ظهر که جمعی خوانده می شد، هرروز سخنرانی می کرد و نمی دانم به چه علت این قدر در آن جبهه که همه دور از خانواده خویش بودند چرا این قدر حرف مسایل جنسی می زد؟ آیا تصمیم داشت فکرمردها را از این مسائل دور کند که از قضا سرکنگبین صفرا می فزود و یا آنچه بر خود می پسندید بر دیگران هم می پسندید؟ این را به خوبی به یاد دارم و مورد توجه همه پرسنل شهربانی هم قرار گرفته بود که علت چیست که حاج آقا در سخنرانی نماز ظهر این قدر از این حرف  ها می زند.

این ماموریت نیز با هر مشکلات و خوبی و بدی هایی که داشت گذشت و چیز زیاد دیگری از آن به خاطر ندارم و تنها چیزی که به یاد دارم شادی انتقال به مشهد، پس از اتمام این ماموریت بود. باری ریاست بیمارستان شهربانی تهران به قول خود وفا نمود و پس از بازگشت از آبادان، حکم انتقال مرا به مشهد، بدون تعیین جانشینی برای من، امضا نمود. یکسال باقی مانده را در شهربانی مشهد گذراندم و شدم پزشک مخصوص پرسنل شهربانی شهر بزرگ مشهد که هزاران نفر بودند و بسیار مهم تر از تهران می نمود. معاینه پرسنلی که دائم در شهر تردد داشتند وانسان را به راحتی می شناختند، معاینه چشم متقاضیان گواهینامه رانندگی و بسیاری دیگر از این گونه حسن ها داشت که بهتر از تهران بی در و پیکر بود و از همه مهمتر نزد خانواده بودن بود.

یک نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ابزار هدایت به بالای صفحه